خبرها را با تلفن و ایمیل به ما برسانید. غلامعلی صمیمی: تلفن ۰۹۱۳۱۵۲۶۰۴۵ (ایمیلsamimi2008@yahoo.com)

بایگانی

مرداد 1399 (15)
تیر 1399 (12)
خرداد 1399 (14)
اردیبهشت 1399 (8)
فروردین 1399 (6)
اسفند 1398 (14)
بهمن 1398 (13)
دی 1398 (4)
آذر 1398 (13)
آبان 1398 (11)
مهر 1398 (17)
شهریور 1398 (13)
مرداد 1398 (12)
تیر 1398 (15)
خرداد 1398 (35)
اردیبهشت 1398 (18)
فروردین 1398 (9)
اسفند 1397 (19)
بهمن 1397 (17)
دی 1397 (12)
آذر 1397 (22)
آبان 1397 (8)
مهر 1397 (14)
شهریور 1397 (25)
مرداد 1397 (14)
تیر 1397 (19)
خرداد 1397 (24)
اردیبهشت 1397 (19)
فروردین 1397 (5)
اسفند 1396 (22)
بهمن 1396 (35)
دی 1396 (36)
آذر 1396 (33)
آبان 1396 (22)
مهر 1396 (14)
شهریور 1396 (16)
مرداد 1396 (12)
تیر 1396 (15)
خرداد 1396 (22)
اردیبهشت 1396 (32)
فروردین 1396 (10)
اسفند 1395 (47)
بهمن 1395 (40)
دی 1395 (35)
آذر 1395 (35)
آبان 1395 (48)
مهر 1395 (32)
شهریور 1395 (19)
فروردین 1395 (13)
اسفند 1394 (39)
بهمن 1394 (33)
دی 1394 (29)
آذر 1394 (42)
آبان 1394 (33)
مهر 1394 (41)
شهریور 1394 (30)
مرداد 1394 (46)
تیر 1394 (21)
خرداد 1394 (37)
اردیبهشت 1394 (26)
فروردین 1394 (8)
اسفند 1393 (19)
بهمن 1393 (34)
دی 1393 (40)
آذر 1393 (45)
آبان 1393 (25)
مهر 1393 (22)
شهریور 1393 (22)
مرداد 1393 (14)
تیر 1393 (15)
خرداد 1393 (28)
اردیبهشت 1393 (34)
فروردین 1393 (16)
اسفند 1392 (28)
بهمن 1392 (42)
دی 1392 (30)
آذر 1392 (17)
آبان 1392 (21)
مهر 1392 (26)
شهریور 1392 (25)
مرداد 1392 (32)
تیر 1392 (32)
خرداد 1392 (22)
اردیبهشت 1392 (35)
فروردین 1392 (24)
اسفند 1391 (37)
بهمن 1391 (28)
دی 1391 (23)
آذر 1391 (22)
آبان 1391 (44)
مهر 1391 (21)
شهریور 1391 (27)
مرداد 1391 (19)
تیر 1391 (25)
خرداد 1391 (20)
اردیبهشت 1391 (16)
فروردین 1391 (18)
اسفند 1390 (43)
بهمن 1390 (30)
دی 1390 (47)
آذر 1390 (47)
آبان 1390 (33)
مهر 1390 (29)
شهریور 1390 (29)
مرداد 1390 (31)
تیر 1390 (40)
خرداد 1390 (61)
اردیبهشت 1390 (50)
فروردین 1390 (69)
اسفند 1389 (69)
بهمن 1389 (43)
دی 1389 (40)
آذر 1389 (72)
آبان 1389 (1)
آبان 1388 (5)
مطالب قبل از آذر ۸۹

آمار سایت

 كل مطالب:

 بازدیدهای امروز:
 بازدیدهای دیروز:
 بازدیدهای این ماه:
 بازدیدهای ماه قبل:
 كل بازدیدها:
flag counter
روز پنج شنبه 90/11/20 مراسم سالگرد شادروان خدیجه همایون همسر مرحوم عزیزالله مختار میباشد .
زمان : پنجشنبه از ساعت 2 الی 4 بعد از ظهر
مكان : مسجد جامع چوپانان
حضور سروران عزیز موجب تسلی خاطر بازماندگان خواهد بود.
() نظرات
  موضوع:  نوشته شده در تاریخ یکشنبه 16 بهمن 1390 ساعت 11:48 ق.ظ
نویسنده: غلامعلی صمیمی
به همت كارشناسان و متخصصان شركت مخابرات استان یزد و در جهت رفاه حال مسافران محور مواصلاتی جاده یزد – چوپانان این جاده تحت پوشش تلفن همراه قرار گرفت.
شایان ذكر اینكه، این جاده پس از راه اندازی 2 سامانه BTS تلفن همراه جدید با نامهای ((خبرنگار)) و ((كلوت)) تحت پوشش كامل تلفن همراه قرار گرفت.
گفتنی است در مجموع سه سامانه BTS تلفن همراه در جاده یزد- چوپانان نصب و راه اندازی شده است كه پیش از این سامانه انرژی اتمی نصب و راه اندازی شده بود.


() نظرات
  موضوع: خبرهای منطقه ،  نوشته شده در تاریخ یکشنبه 16 بهمن 1390 ساعت 11:30 ق.ظ
نویسنده: غلامعلی صمیمی
امروز ساعت 2 بعد از ظهر مصاحبه ی جناب آقای اکبری رییس اداره محیط زیست نایین در مورد پناهگاه حیات وحش عباس اباد چوپانان با رادیو اینترنتی 
گفتگوی داغ سبز توسط جناب احمد پازوکی و مهندس درویش پخش می شود.درصورت دسترسی به اینترنت میتوانید از طریق سایت زیر اقدام نمایید.

() نظرات
  موضوع: محیط زیست ،  نوشته شده در تاریخ پنجشنبه 13 بهمن 1390 ساعت 01:27 ب.ظ
نویسنده: غلامعلی صمیمی
  موضوع: مقاله و شعر ،  نوشته شده در تاریخ چهارشنبه 12 بهمن 1390 ساعت 01:35 ب.ظ
نویسنده: سعید مالکی

(متن سخنرانی استاد محمد درویش در بزرگذاشت شادروان کامبیز بهرام سلطانی)

    آنچه که ملاحظه می‌کنید، متن سخنرانی‌ام در مراسم بزرگداشت کم‌نظیری بود که شامگاه هشتمین روز بهمن 1390 در تالار اجتماعات جامعه مهندسین مشاور تهران برگزار شد؛ مراسمی که یقین دارم هرگز از یاد هیچ یک از شرکت‌کنندگان انبوهش نخواهد رفت و چون ستاره‌ای تابناک در تاریخ محیط زیست ایران به یادگار خواهد ماند.

    درود بر یاران نیک کامبیز ؛ مزروقی، زرعکانی، حامدی، شکویی، نوروزی، احمدی طباطبایی، زرسازی و ... که می‌دانم همه‌ی تلاش خود را کردند تا نکوداشتی در حد نام بلند کامبیز بهرام سلطانی برپاکنند و درود بر اصغر محمدی فاضل و مسعود باقرزاده کریمی که موافقت کردند تا عمارتی سزاوارانه در میانکاله به نام و یاد استاد ساخته شود.

 

 جهان یادگارست و ما رفتنی ؛ به گیتی نماند به جز مردمی

 به نام نیکو گر بمیرم رواست ؛ مرا نام باید که تن مرگ راست

 کجا شد فریدون و هوشنگ شاه ؟ ؛ که بودند با گنج و تخت و کلاه

 برفتند و ما را سپردند جای ؛ جهان را چنین است آئین و رای

     و امروز می‌خواهم از همین آیین و همین قانون خدشه‌ناپذیر آمدن به دنیا سخن بگویم؛ آمدن مردی که اینک به بهانه‌ی رفتنش اینجا جمع شده‌ایم تا ادای دینی کنیم به ایرانی‌ترین ایرانی‌ای که می‌شناختم و می‌شناختیم ...

    مردی متخصص و کارآزموده که می‌دانست در طبیعت باید به دنبال چه بگردد. او نقشه‌ی راه داشت و در شمار آن گروه از نخبگان محیط زیست ایران جای می‌گرفت که همه‌ی طبیعت وطن را وجب به وجب پیموده و در موردش اطلاعاتی به روز داشتند و دارند. برای او فرقی نمی‌کرد که در دشت ارژن گام برمی‌دارد و زیستمندان پریشان را رصد می‌کند یا روزگار کل و بزهای سفیدکوه در دیار فلک‌الافلاک را می‌پاید. پرواز فلامینگوها در میانکاله همانقدر او را به وجد می‌آورد که تماشای خرامیدن یوزپلنگ‌ها در بافق؛ او عاشق نگهبان‌های بی‌ادعای آب در باهو کلات بود و گاندوهای بلوچستانی را چون کبک‌های پادنا و هوبره‌های ولدآباد دوست می‌داشت ... کامبیز بلندمازوهای خیرود را می‌پرستید، اما این پرستیدن سبب نمی‌شد تا از دیدن نبکاهای شهداد، کلوت‌های لوت و عمارت‌های مواج جندق و مصر به اوج نشاط نرسد؛ برای او سمندر خالدار امپراتور در دره شهبازان همانقدر شوکت و ابهت داشت که وزغ کویری ساکن در چشمه سفید آب سمنان ...

     او می‌دانست که پلنگ دره کجاست؟ توت سیاه آباده را می‌شناخت؛ در توت نده دنا شب‌هایی را صبح کرده بود؛ آبشار پوتک برایش، تبلور زندگی بود؛ درخارتوران او از سر گل‌ها می‌پرید؛ با مانگروها و حراها معاشقه داشت؛ در ساری گل نفس می‌کشید؛ در کم‌جان بختگان، جانش به شماره می‌افتاد و با آرتمیای مرحوم در ارومیه درد دل‌ها کرده بود ...

    با این وجود، بهرام سلطانی را فقط برای این دوست ندارم و دوست نداریم که ایران را و طبیعتش را مثل کف دستش می‌شناخت و با زیستمندانش عاشقانه راز و نیاز می‌کرد؛ حتا به دلیل انبوه یادداشت‌ها و کتاب‌های وزینش هم نیست که دوستش دارم ...

     من، کامبیز را دوست دارم؛ زیرا وقتی او را در میان انبوه کتاب‌های بیشمارش در آن آشیان کوچک اما دوست‌داشتنی و گرمش در بلوار فردوس، پشت رایانه‌ی شخصی‌اش می‌دیدم؛ ناخودآگاه احساس می‌کردم که در برابر سلطان بهرام ایستاده‌ام و نه بهرام سلطان! مردی که از پشت رایانه‌ی شخصی‌اش با چنان اعتماد به نفسی سخن می‌گفت و می‌نوشت که انگار سلطان جهان و فارغ از هر آن چیزی است که رنگ تعلق دارد. آری ... او یکی از بی‌نیازترین اندیشمندان و نخبگان محیط زیست ما بود که هرگز حاضر نشد، سخنی را بر زبان آورد یا کلامی را بنویسد که به آن اعتقادی نداشت. او کابوس روشنفکران هیزم‌کش زمان و زنهاردهنده‌ی مدیریتی بود که هرگز در نقش محلل علمی، نتوانست تأییدنامه‌ای از وی اخذ کند.

    و من و ما اینجا گرد هم جمع شده‌ایم تا پاسداشت طبیعت‌مردی را گرامی داریم که برای مردمش و برای دوستداران محیط‌زیست و تشکل‌های مردم‌نهادی که در این حوزه فعالیت داشتند، همیشه آماده‌ی خدمت صادقانه و بی‌منت بود؛ اما در برابر آنهایی که از پشت میزهای رنگین و اتاق‌های پهن‌پیکر او را خطاب می‌کردند، یک سلطان بود مانند ببر مازندران و شیر ارژن؛ سلطانی که سرنوشتش بی‌شباهت به همان ببر و شیر ایرانی نبود! بود؟

    حکایت این سلطان بی رقیب طبیعت ایران، حکایت آن بوته‌ی خشک گونی است که استاد شفیعی کدکنی، سال‌ها پیش در وصف بزرگ‌منشی و وقارش چنین سروده بود:

 در هجوم تشنگی، در سوز خورشید تموز

 پای در زنجیر خاکِ تفته می‌نالد گَوَن

 روزهـا را مـی‌کنـم، پیمــانه، با آمـد شدن

 غوک نی زاران لای و لوش گوید در جواب:

 چند و چند این تشنگی خود را رها کن همچو ما

 پیش نه گامی و جامی نوش و کوته کن سخن

 بوته‌ی خشک گَوَن در پاسخش گوید: خَمُش!

 پای در زنجیر، خوش‌تر، تا که دست اندر لجن



     و محمّد درویش امروز از شما می‌پرسد: به راستی تعداد بهرام‌سلطانی‌های زمانه‌ی ما چند نفر است؟ چرا نسل بهرام‌سلطانی‌ها؛ نسل دانشمندانی که علم‌شان را و وقار علمی‌شان را به پول و قدرت نمی‌فروشند، رو به انقراض است؛ همان‌گونه که یوزها در بافق و گورخرها در خارتوران روبه انقراض‌اند؟ چرا آنجا که باید در برابر طبیعت‌ستیزان قدرت‌سالار یا نادان فریاد می‌زدیم: اگر اینگونه بر طبل توسعه بدون لحاظ توانمندی‌های بوم‌شناختی سرزمین بکوبید؛ حاصلش می‌شود بدرود تلخ با گاوخونی، با ارومیه، با آجی گل، با کافتر، بختگان، طشک، پریشان، ارژن، زریوار، میقان، نایبند، خجیر، سرخه حصار، سگزی، هایقر، شادگان، هورالعظیم و گتوند؛ فریاد نزدیم! زدیم؟ چرا در برابر برهنگی شتابناک سرزمین مادری‌مان، در برابر نابودی دشت برم، نشست زمین در قهاوند همدان، آبی‌بیگلوی اردبیل، معین‌آباد ورامین و پریشان فارس سکوت کردیم تا کار به خودسوزی زمین در قره‌داغ، سلطان آباد، گندمان و پریشان رسید! نرسید؟ و چرا فریادهای یک‌تنه‌ی بهرام‌سلطانی‌ها را طنین ندادیم تا اینگونه در برابر طبیعت‌ستیزان و آب‌سالاران طبیعت‌گریز دست پایین را نداشته باشیم؟

    حقیقت این است که بهرام سلطانی رفت، از بس که جان نداشت؛ از بس که خسته شده بود از فریاد زدن در خلایی که انگار در آن فریادرسی نبود! و من از نگاه غمناک او در آخرین دیدارم، دریافتم که سرنوشت درختان باغ‌مان ... ایران‌مان تبر است؛ اگر پیام کامبیز را درک نکنیم و سلوکش را امتداد ندهیم.

     بهرام‌سلطانی می‌گفت: بچه‌ها! اگر می‌خواهید بمانید، بمانید؛ اما به آن شرط که کاری کنید؛ نه این که کاری کنید تا بمانید!

    او به ما یاد داد که یک انسان، تنها زمانی حق دارد به موجود زنده‌ای دیگر، از بالا نگاه کند، که بخواهد به او کمک کند تا روی پای خود بایستد و زندگی کند. و او به ما زنهار می‌زد: یادمان باشد: آن هنگام که از دست دادن عادت می‌شود؛ به دست آوردن هم دیگر آرزو نیست! هست؟

    اما کامبیز جان! حقیقت این است که می‌دانم روح بزرگت اینک در همین تالار، ما را می‌نگرد، در حالی که همچنان به ماتم درخت‌ها و تالاب‌های وطن نشسته‌ای:

 تو در کنار پنجره

 نشسته‌ای به ماتم درخت‌ها

 که شانه‌های لخت‌شان خمیده زیر پای برف

 من از میان قطره‌های گرم اشک

 که بر خطوط بی قرار روزنامه می‌چکد

 من از فراز کوه‌های سر سپید و کوره راه‌های ناپدید

 نگاه می‌کنم به پاره پاره‌های تن

 به لخته لخته‌های خون

 که خفته در سکوت دره‌های ژرف

 درخت‌های خسته گوش می‌دهند

 به ضجه مویه‌های باد

 که خشم سرخ برف را هوار میزند

 و من و تو زار می‌زنیم

 درون قلب‌های‌ مان

 به جای حرف

                    فریدون مشیری

     با این وجود، اینک ایمان دارم رفیق که روح بلندت را خورشید رها نمی‌کند؛ غم صدایت نمی‌کند و ظلمت شام سیاهت نمی‌کند ... زیرا تو بهتر از هر کسی می‌دانی که خدا هست، دگر غصه چرا؟ تویی که یادمان دادی برای آن که همه چیز را شیرین ببینیم، باید فرهاد باشیم و نهراسیم ...

 پشت هر کوه بلند سبزه زاریست پر از یاد خدا

 و در آن باغ کسی می‌خواند که خدا هست دگر غصه چرا؟

() نظرات
  موضوع: محیط زیست ،  نوشته شده در تاریخ چهارشنبه 12 بهمن 1390 ساعت 11:57 ق.ظ
نویسنده: سعید مالکی
به مناسبت سالگرد درگذشت شادروان، مرحومه مغفوره کربلایی شهربانو رنجبر، مراسم ختمی در روز  پنج شنبه مورخ 1390/11/13 در مسجد جامع چوپانان از ساعت 14 الی 16 برگزار می گردد.

« تشریف فرمایی شما سروران گرامی موجب شادی روح آن مرحومه و تسلی خاطر بازماندگان خواهد بود »
() نظرات
  موضوع: درگذشتگان ،  نوشته شده در تاریخ یکشنبه 9 بهمن 1390 ساعت 08:38 ق.ظ
نویسنده: مصطفی مراد

به مناسبت چهلمین روز درگذشت شادروان، مرحوم مغفور حاج حسین کلانتری مراسم ختمی جهت شادی روح آنمرحوم در روز پنج شنبه مورخ 1390/11/13 از ساعت 14 الی 16 در مسجد جامع چوپانان برگزار می گردد.

« تشریف فرمایی شما سروران گرامی موجب شادی روح آنمرحوم و تسلی خاطر بازماندگان خواهد بود. »

[خبر از : رضا رستاقی]
() نظرات
  موضوع: درگذشتگان ،  نوشته شده در تاریخ یکشنبه 9 بهمن 1390 ساعت 08:31 ق.ظ
نویسنده: مصطفی مراد
راهیان نور - قسمت سوم

صبح، شرح وظایف من مشخص شد. خودروی لندکروزی تحویل گرفتم و مقرر شد، درضمن مراجعه به آموزش و پرورش دزفول، سولات نهایی را تحویل بگیرم و به مقر برده و با مراجعه به مناطق استقرار رزمندگان تیپ از آنها امتحان گرفته و رفع اشکال نمایم. مقر هایی همچون : خرمشهر، آبادان و... .
آرام آرام به محیط عادت کرده بودم و ارزش هایی دیگر، جایگزین وابستگی به دنیا و خانواده و مادیات شد. دیگر ترس در من جایی نداشت. دیگر من خود را یک معلم نمی دانستم. من آنجا شاگردی بودم که از یکایک آن رشید مردان، درس می آموختم.
و امروز این ها پای به سرزمینی می گذارند که زمانی محل درگیری با دشمنان بعثی بوده. چگونه آن حال و هوا و آن شرایط را برای اینان توصیف کنم؟ چگونه آن ها را معرفی نمایم؟ من که عمری معلم بودم. آن  هم معلم تاریخ و چهره های بسیاری را به دانش آموزان معرفی می کردم، ولی اکنون از شناساندن عاجزم. عاجز از اینکه به این دانش آموزان 16-15 ساله بفهمانم آن ها که بودند و چه شرایط و مشخصاتی داشتند.از اینکه بگویم : زمینی بودند. تاریخ ساز بودند. افتخار آفرین بودند. من عاجزم یا این ها نمی فهمند؟
اتوبوس حامل دانش آموزان پس از طی مسافت طولانی به سوی سرزمینی می رفت که زمانی من نیز، خسی در آن دریای بزرگ بودم. در راه برای دانش آموزان از خاطرات آن دوران می گفتم. اما نمی گرفتند. آخر این ها چند سال پس از پایان جنگ به دنیا آمده بودند؟
پس از نماز و صرف شام جلسه توجیهی کوتاهی برای دانش آموزان در محل اسکان برگزار گردید. و فلسفه حضور اردوهای راهیان نور و درس هایی را که باید از این اردو آموخت، برای آنان توضیح داده شد. همچنین برای همکاران فرهنگی و سرپرستان اردو جلسه کوتاهی برگزار شد.
اردوگاه مساحت بزرگی داشت. وارد محوطه که می شدیم، دسته های عزا دار به مناسبت ماه محرم در حال عزاداری بودند. و در بیت الزهرا که سوله ای در محوطه مرکزی بود نیز مراسم عزاداری برگزار بود.
هوا کمی سوز داشت. ساعت 11:30 شب محل خواب هر کاروان مشخص گردید. تختی را انتخاب کرده و وسایل شخصیم را در آن جای دادم و بر آن دراز کشیدم. خستگی راه طولانی مرا کسل کرده بود. دیگر جوان نبودم. میانسالی با 52 سال سن.
علیرغم خنده و شوخی بچه ها، در فکر بودم. پس از مدتی این سوال در ذهنم تداعی شد. چرا به اینجا آمده ایم؟ بیست و چند سال از پایان جنگ گذشته و ما به دنبال چه هستیم؟ این سوالات در ذهنم غوغایی به راه انداخته بود. آیا گذر زمان می تواند من و بقیه بچه ها را به آن دوران باز گرداند؟ آیا اهداف اردوی راهیان نور تحقق خواهد یافت؟

() نظرات
  موضوع: مقاله و شعر ،  نوشته شده در تاریخ یکشنبه 9 بهمن 1390 ساعت 08:30 ق.ظ
نویسنده: مصطفی مراد
با خبر شدیم، دیروز مورخ 1390/11/4 مرحومه مغفوره گلستان رحمانی همسر مرحوم حسین طاهر  بر اثر سانحه تصادف در چوپانان در حالی که از مسجد به سمت خانه می آمد، درگذشت.
«این مصیبت وارده را خدمت خانواده ایشان تسلیت عرض می نماییم.»

در ضمن مراسم خاکسپاری امروز در چوپانان انجام می شود.
مراسم سومین روز درگذشت آنمرحومه جمعه مورخ 1390/11/7 از ساعت 14 الی 16 در مسجد جامع چوپانان برگزار می شود.
[خبر از : رضا رستاقی]
() نظرات
  موضوع: درگذشتگان ،  نوشته شده در تاریخ چهارشنبه 5 بهمن 1390 ساعت 08:07 ق.ظ
نویسنده: مصطفی مراد
بلواركشی ورودی چوپانان [X]
دوشنبه 3 بهمن 1390

طرح بلواركشی ورودی های چوپانان:در این طرح  كه هم اكنون مشغول كار هستند قراراست سیستم جدید روشنایی تعبیه گردد.

عكس مربوط به جمعه 90/10/30
() نظرات
  موضوع: خبرهای عمران و آبادی ،  نوشته شده در تاریخ دوشنبه 3 بهمن 1390 ساعت 11:58 ب.ظ
نویسنده: غلامعلی صمیمی
مراسم چهلمین روز درگذشت شادروان حسین رفیع در روز پنجشنبه90/11/6 درچوپانان برگزار میگردد.
زمان:ازساعت 14 الی16 
مكان:مسجد جامع چوپانان وسپس بر  آرامستانش گردهم میاییم.
حضور سروران ارجمند موجب تسلی دل بازماندگان خواهد شد.
خبراز:رضارستاقی
() نظرات
  موضوع: درگذشتگان ،  نوشته شده در تاریخ دوشنبه 3 بهمن 1390 ساعت 11:27 ب.ظ
نویسنده: غلامعلی صمیمی
…………………………………………………………………………….
زائری بارانی ام آقا بدادم میرسی؟
بی پناهم، خسته ام،تنهابدادم میرسی ؟
گر چه آهونیستم اماپراز دلتنگی ام
ضامن چشمان آهوهابه دادم میرسی ؟
شهادت امام هشتم بر شما همشهریان عزیز تسلیت باد

اس ام اس و جملات زیبا ویژه نامه شهادت امام رضا (ع)
() نظرات
  موضوع: مناسبت‌ها ،  نوشته شده در تاریخ دوشنبه 3 بهمن 1390 ساعت 10:51 ب.ظ
نویسنده: غلامعلی صمیمی
محیط زیستمان را پاس بداریم [X]
دوشنبه 3 بهمن 1390




گونه ای پرنده نادر در بیابانهای چوپانان
() نظرات
  موضوع: محیط زیست ،  نوشته شده در تاریخ دوشنبه 3 بهمن 1390 ساعت 04:00 ب.ظ
نویسنده: غلامعلی صمیمی
عاطفه رنجبر - وکیل پایه یک دادگستری و مشاوره حقوقی
قبول وکالت در کلیه دعاوی حقوقی ِکیفری ِخانوادگی و ثبتی
پذیرش با تعیین وقت قبلی شماره تماس 09132182956
اصفهان - خیابان فردوسی - روبروی بانک ملی - ساختمان آسایش - طبقه اول - واحد 6
() نظرات
  موضوع: معرفی مشاغل ،  نوشته شده در تاریخ شنبه 1 بهمن 1390 ساعت 01:44 ب.ظ
نویسنده: سعید مالکی

راهیان نور - قسمت دوم

در آن روز سرد آذر ماه، محوطه و حیاط سپاه پاسداران، پر بود از دانش آموزان بسیجی با شکل و شمائل آن دوران که در صف های منظم به سخنان فرمانده سپاه شهرستان و مدیریت آموزش و پرورش آن منطقه گوش فرا داده بودند.
پس از تحویل گرفتن ظروف بسته بندی شده ی نهار و بسته های فرهنگی، به وسیله ی 7 دستگاه اتوبوس سازماندهی شده به سمت جنوب به حرکت در آمدیم. در بین راه، شیطنت های دانش آموزی و شیوه ی ضعیف پذیرایی نهار در پیاده رو ها و معابر خطرناک و پر رفت و آمد آن هم توسط دانش آموزان پر انرژی در شهر کوچک آلونی چهارمحال بختیاری از نکات قابل توجه بود.
خاطرات سفر قبلی با نگاه کردن به اطراف جاده همچون فیلمی در ذهنم تداعی می شد. پس از گذشت چندین ساعت بالاخره در ساعت 19:30 به اردوگاه شهید مسعودیان اهواز رسیدیم. و مورد استقبال قرار گرفتیم. در مرحله ی اول با دانش آموزان صحبت مختصری شد و سپس وارد اردوگاه شدیم و در آنجا با نمایندگان جلسه کوتاهی برگزار شد.
در فضای باز با چای داغ از ما پذیرایی شد. همچنین عطر حرم آقا ابا عبدالله (ع) که فضای اردوگاه را پر کرده بود، روح ما را نوازش می داد.
پرچم های سرخ و سیاه بر در و دیوار اردوگاه نصب شده بود و خادمان و طلاب راهنمایی و هدایت راهیان را بر عهده داشتند. آری اکنون با همراهی دانش آموزان سفری داشتیم به مناطق جنگی سال ها پیش. مناطقی پر از خاطرات که وجب به وجب آن جای پای انسان هایی بی مدعا و بریده شده از قید و بند های دنیایی و مادی بود. آیا امروزی ها آنها را درک می کنند؟ این ها سالیان سال پس از پایان جنگ به دنیا آمده و بزرگ شده اند.
آن سال (ایام جنگ) پس از طی 15 ساعت راه، به مقر تیپ به منطقه شوشتر رسیدیم.تیپ قمر بنی هاشم و بخشی از لشکر نجف اشرف در آن منطقه مستقر بودند. از چیزهایی که به چشم می خورد، چادر ها و خودرو ها، انسان هایی جوان و پیر در رفت و آمد، کانال هایی درون زمین، گونی هایی پر از خاک و تانکر های آب بود.
اولین شبی که در محل خدمت بودم، به خانه و خانواده و کودک چند ماهه خود می اندیشیدم. که اکنون فرسنگ ها از من فاصله داشتند.
صدای غرش هواپیماهای عراقی، مرتب به گوش می رسید. همچنین صدای توپخانه دشمن بعثی نیز قابل شنیدن بود.
حال پس از گذشت بیست و چند سال، دانش آموزان را به آن مناطق می بردیم تا در یابند بر سر این سرزمین چه گذشته و برای حفظ آن چه خون هایی ریخته شده. آن زمان ترس از مرگ مرا احاطه کرده بود اما اثری از ترس در چهره ی دیگران دیده نمی شد. آیا من با آنها متفاوت بودم؟

() نظرات
  موضوع: مقاله و شعر ،  نوشته شده در تاریخ شنبه 1 بهمن 1390 ساعت 01:13 ب.ظ
نویسنده: مصطفی مراد
 تعداد کل صفحه‌ها: (2) 1 2
۱۶ آذرماه ۱۳۸۹
روز اثبات وجود یوز در زیستگاه
حیات وحش عباس آباد

یوزپلنگ در پناهگاه حیات وحش عباس آباد

شبکه اجتماعی فارسی کلوب | Buy Website Traffic | Buy Targeted Website Traffic