خبرها را با تلفن و ایمیل به ما برسانید. غلامعلی صمیمی: تلفن ۰۹۱۳۱۵۲۶۰۴۵ (ایمیلsamimi2008@yahoo.com)

بایگانی

شهریور 1398 (13)
مرداد 1398 (12)
تیر 1398 (15)
خرداد 1398 (35)
اردیبهشت 1398 (18)
فروردین 1398 (9)
اسفند 1397 (19)
بهمن 1397 (17)
دی 1397 (12)
آذر 1397 (22)
آبان 1397 (8)
مهر 1397 (14)
شهریور 1397 (25)
مرداد 1397 (14)
تیر 1397 (19)
خرداد 1397 (24)
اردیبهشت 1397 (19)
فروردین 1397 (5)
اسفند 1396 (22)
بهمن 1396 (35)
دی 1396 (36)
آذر 1396 (33)
آبان 1396 (22)
مهر 1396 (14)
شهریور 1396 (16)
مرداد 1396 (12)
تیر 1396 (15)
خرداد 1396 (22)
اردیبهشت 1396 (32)
فروردین 1396 (10)
اسفند 1395 (47)
بهمن 1395 (40)
دی 1395 (35)
آذر 1395 (35)
آبان 1395 (48)
مهر 1395 (32)
شهریور 1395 (19)
فروردین 1395 (13)
اسفند 1394 (39)
بهمن 1394 (33)
دی 1394 (29)
آذر 1394 (42)
آبان 1394 (33)
مهر 1394 (41)
شهریور 1394 (30)
مرداد 1394 (46)
تیر 1394 (21)
خرداد 1394 (37)
اردیبهشت 1394 (26)
فروردین 1394 (8)
اسفند 1393 (19)
بهمن 1393 (34)
دی 1393 (40)
آذر 1393 (45)
آبان 1393 (25)
مهر 1393 (22)
شهریور 1393 (22)
مرداد 1393 (14)
تیر 1393 (15)
خرداد 1393 (28)
اردیبهشت 1393 (34)
فروردین 1393 (16)
اسفند 1392 (28)
بهمن 1392 (42)
دی 1392 (30)
آذر 1392 (17)
آبان 1392 (21)
مهر 1392 (26)
شهریور 1392 (25)
مرداد 1392 (32)
تیر 1392 (32)
خرداد 1392 (22)
اردیبهشت 1392 (35)
فروردین 1392 (24)
اسفند 1391 (37)
بهمن 1391 (28)
دی 1391 (23)
آذر 1391 (22)
آبان 1391 (44)
مهر 1391 (21)
شهریور 1391 (27)
مرداد 1391 (19)
تیر 1391 (25)
خرداد 1391 (20)
اردیبهشت 1391 (16)
فروردین 1391 (18)
اسفند 1390 (43)
بهمن 1390 (30)
دی 1390 (47)
آذر 1390 (47)
آبان 1390 (33)
مهر 1390 (29)
شهریور 1390 (29)
مرداد 1390 (31)
تیر 1390 (40)
خرداد 1390 (61)
اردیبهشت 1390 (50)
فروردین 1390 (69)
اسفند 1389 (69)
بهمن 1389 (43)
دی 1389 (40)
آذر 1389 (72)
آبان 1389 (1)
آبان 1388 (5)
مطالب قبل از آذر ۸۹

آمار سایت

 كل مطالب:

 بازدیدهای امروز:
 بازدیدهای دیروز:
 بازدیدهای این ماه:
 بازدیدهای ماه قبل:
 كل بازدیدها:
flag counter
حاج علی آقا طاهری نژاد [X]
سه شنبه 27 بهمن 1394

آنانکه ز ما دور ولی در دل و جانند بسیار گرامی تر از آنند که دانند  گفتیم که شاید که ندانند.......بدانند...


بی شک مخاطبین این نوشتار مسبوقند که اگر من بنا را بر معرفی و توصیف بزرگان آبادی گذاشته ام از این روست که می خواهم از خاطره ها نروند، چرا که فراموش کردن خدمت و همت این بزرگواران نه تنها ناسپاسیست بلکه بسیار غم انگیز است.... و چه شکوهمند است که انسان بتواند به بُرشی از زندگی آشنایانش ببالد. و اکنون نوبت به حاج علی آقا رسیده است که از لذت قرار گرفتن در عنوان نوشتار برخوردار گردد.
علی آقا بعد از فارغ التحصیلی از مکتب ملا، چون خوش می نوشت، میرزا کدخدای چوپانان، برای تحریر نامه هایش از او کمک می گرفت.... سختی روزگار در آن زمان به هیچکس فرصت بچگی کردن نمی داد. او هم مثل همه ی هم سن وسالهای خودش، می بایست شغلی انتخاب کند. مشاغل در آن زمان موروثی بود. ارباب زاده ارباب میشد و رعیت زاده رعیت، بنّازاده بنّا میشد و نجار زاده نجار. و به غیر از اینها که ذکر شد، شغل دیگری در این ولایت نبود. بزودی دانست که نیست آن کس که بذری بکارد و ماهها چشم براه محصولش بماند. بنّایی و نجاری هم راضیش نمی کرد. بود و بود تا کار بند آشتیان پیش آمد. کامیون عباس سلّو از کوه سفیدو برای بند سنگ می آورد. علی آقای نوجوان احساس کرد به رانندگی علاقمند است و وقت آن رسیده که بدنبال سرنوشتی بهتر برود. لذا شاگرد عباس سلّو شد. میرهاشم خان بارها از معایب شوفری ومحاسن کشاورزی برایش این گونه گفته بود:" کاشتن یک درخت کاریست خدایی. آباد کردن زمین بایر شریک شدن در عمل خلقت است. و اینکه شوفری منهای خطراتش، چشم آدم را به مرور نابینا میکند." اما او گوشش به این حرفها بدهکار نبود.زیرا هدف بزرگتری را دنبال میکرد. علی آقا میدانست ، پی سوز جایی غیر از دور خودش را روشن نمی کند. پس با علاقه بکار خود ادامه داد و خیلی زود شوفر شد و تصدیق گرفت. مدتی شوفر کامیون مهرجانیها شد و طولی نکشید خود صاحب کامیون و دفتر نمایندگی بیمه آسیا شد. آهسته- آهسته با خوش قولی و خوش حسابی اعتبارفراوانی بدست آورد و مشوق بچه های چوپانانی گردید. ضامنشان می شد و پشت سفته هایشان را هر مبلغی که بود، امضا میکرد و آنان با کمترین پولی که داشتند، صاحب کامیون می شدند. آنزمان پول گران بود و جنس ارزان. و طولی نکشید شاید کمتر از بیست سال، در هر خانه چوپانان کامیونی پارک شد.
***
روزی فکر می کنم سه سال پیش آقای حداد را دیدم. او یکی از قدیمی ترین بنگاه داران کامیون در اصفهان است. وقتی شنید که من هم ولایتی حاج علی آقا هستم، مرا در آغوش کشید و گفت:" من در طول بیش از 65 سال بنگاه داری آدمی به خوبی طاهری نژاد ندیدم. هر وقت دیدیش از جانب من او را ببوس و دقایقی برایم اینگونه سخن گفت:" هر کس که از چوپانان و آن ولایت می آمد، با هر مبلغ پولی که داشت، حاج علی آقا ضامنش میشد و سفته هایش را امضا میکرد... روزی به او گفتم: نمیترسی از اینهمه ضمانت!؟ فردا اگر سفته هایشان واخواست بشود؟" گفت:" هرگز. چرا که من همولایتی هایم را خوب می شناسم. همه ی آنان سخت کوش، خوش قول، صادق، ساده، بی هیچ چشمداشتی به مال دیگران و به معنای حقیقی روستایی هستند." و پس از مکثی کوتاه ادامه داد:" آقای افضل من نصف شجاعت حاجی را نداشتم و تا کنون سه بار ورشکست شده ام و ضمانتها مرا به خاک سیاه نشاند." واین پسر حداد بود که گفت:" دو بار هم سکته کرده." گفتم:" فرق شهری و دهاتی همین است. شما به شهریها اعتماد کردید. حاج علی آقا به دهاتیها و آنهم از جنس چوپانانی. ما مردمی بی شیله پیله هستیم. کار ما روستاییها مثل روز روشن است. خودمان را نمی توانیم قایم کنیم. ما مثل همه چیز در بیابان پیداییم و مثل کوچه های دهمان راستیم، اما شهریها مثل کوچه پس کوچه های شهر، پیچ و واپیچ دارند." آقای حداد با سر حرف مرا تصدیق کرد و گفت:" آقای طاهری نژاد خیلی ها را ماشین دار کرد." گفتم:" و دعای خیر مردم فراوانی را با خود دارد. و در اعماق قلب انسانهای زیادی عزیز است.

سالها پیش روزی ازجمشید عوض(یاوری) شنیدم که به حاج علی آقا می گفت:" حاجی، هم کول و بالاهای تو صد تا کفن پوسانده اند. اگر تو هنوز زنده ای بخاطر اینست که کار در بری مردم را می کنی. یکی تو جاده ی تون و طبس لاستیک ترکانده، بهت زنگ میزنه براش لاستیک بفرستی. دیگری پای گردنه تنگ زاغ موتور سوزانده، ازت میخواد ماشین بفرستی بکسلش بکنه و....... هزار کار دیگر."

روزی حاج علی آقا به چوپانان آمده بود. ایام نوروز بود. وقتی در خیابان راه می رفت، صف اطرافیانش که همه کامیوندار بودند، تمام عرض خیابان را پر کرده بود. اما آنچنان فروتن و به قول خودمان سر کوچک، که با من که نوجوانی ده دوازده ساله بودم، دست داد و عید مبارکی کرد. و این از آن لحظه هایی است که در ذهنم حک شده است، مثل یک تصویر، به روشنی روز اول.... ظریفی می گفت:" این صحنه آدم را به یاد میر سید علی(یکی از اربابان چوپانان) می اندازد که صف عمله و اکره اش خیابان را می بست. 
حاج علی آقا در گفتار خوش زبان است و در کردار فروتن و در پندار نیکخواه. او از آندسته آدمهاییست که بیننده بیدریغ میتواند دوستش بدارد و آنگونه مردمان کمیابی که انسان می خواهدشان.لارج و مردمدار است و به معنای واقعی کلمه آدم نازنینیست. سایه اشان مستدام.

مهدی افضل 

بهمن 94

برگرفته از سایت http://harfonaghl.persianblog.ir/

() نظرات
  موضوع: عمومی ،  نوشته شده در تاریخ سه شنبه 27 بهمن 1394 ساعت 10:56 ق.ظ
نویسنده: علی افضل
حاج کریم حسنی [X]
شنبه 10 بهمن 1394


با نهایت تاسف و تاثر با خبر شدم که شادروان حاج کریم حسنی فرهنگی دلسوز و فرهیخته، دعوت حق را لبیک گفت.این ضایعه اسفناک را به همسر، فرزندان ونوادگانش وخانواده های محترم حسنی بویژه استادان ارجمند و گرانقدرم، جناب آقای میرزابیکی، جناب آقای فروزان و جناب آقای یادگاری تسلیت عرض نموده، از خداوند متعال برای بازماندگان صبروشکیبایی و برای آن فقید سعید علو درجات و رحمت و مغفرت مسئلت مینمایم. روحش شاد و بهشتی باد.
بسیاری از مردان بزرگ میمیرند و از دنیا محو میشوند بی آنکه سایه تاسفی به دنبال خویش بگذارند. در حالیکه خاطره بعضی دیگر از آدمیان در اعماق قلب انسانها عزیز میماند.
یک روز صبح معلم جوان بسیار خوش سیمایی با کت و شلوار طوسی و عینک آفتابی و لبی خندان، وارد دبستان ستوده شد و دل ما بچه دهاتی ها را که از معلم ها غیر از اخم و تخم چیزی ندیده بودیم برد. او کسی جز آقای حسنی نبود. آقای حسنی، فردی با ملاحظه با وقار و دلربا بود و در چشمانش نوری حاکی از نیک خواهی مشهود بود. رفتارش با ما که دانش آموزی بیش نبودیم آنهم از جنس دهاتیش، مثل آدم بزرگها بود بگونه ای که احساس میکردیم، برادری یافته ایم که می توانیم دوستش بداریم....
با اینکه همه ی معلمها در آنزمان، خوش پوش و آراسته بودند، اما آقای حسنی الگوی شیک پوشی بود و آراستگیش مثال زدنی. او هر روز با دقت صورت خود را می تراشید، شیک ترین لباسش را می پوشید و با عینک آفتابی سبز رنگ و چهره ای بشاش به مدرسه می آمد و چشم علاقمندانش را که اکثریت دانش آموزان بودند، روشن میساخت. من در هیچ کلاسی افتخار شاگردیش را نداشتم و تنها خاطره ای که از او دارم: برای جشن عروسی آقای میرزابیکی، او کارگردان نمایشی بود که نقش اولش را ماشالله فرجپور به عهده داشت و نقش آخرش را من.
من به یقین میدانم که توصیف این بزرگمرد فرهنگ چوپانان و نایین برای دوستان و بستگانش کار بیهوده ایست، چرا که آنان خیلی بهتر از من او را میشناسند، اینکه می نویسم، برای فرزندان چوپانان، دانش آموزان دهه چهل دبستان ستوده است که نزدیک به نیم قرن از معلم دلسوزشان بی خبر بوده اند..... و اکنون بجاست که در فقدانش، چشمه ی اندوه از میان دیدگانشان بجوشد و سرشک قدرشناسشان از گونه فرو غلتد، زیرا قلب های مردم این سرزمین با سپاسگزاری می تپد.


مهدی افضل - بهمن 94

برگرفته از سایت http://harfonaghl.persianblog.ir/



() نظرات
  موضوع: درگذشتگان ، عمومی ،  نوشته شده در تاریخ شنبه 10 بهمن 1394 ساعت 03:30 ب.ظ
نویسنده: علی افضل
ew2e_tahere_aghabeiki1.jpg

مجلس یادبودی روز پنجشنبه 10 / 10 / 94 از ساعت 1 الی 3 بعد از ظهر در مسجد قائمیه واقع در خیابان حکیم نظامی خیابان شهید موحدی ( قزلباش) برگزار و سپس بر سر مزار آن مرحومه واقع در باغ رضوان ، قطعه 53 ، بلوک 2 ردیف 12 گردهم آمده به سوگ خواهیم نشست .
() نظرات
  موضوع:  نوشته شده در تاریخ چهارشنبه 9 دی 1394 ساعت 10:35 ب.ظ
نویسنده: علی افضل
کله گُرگی [X]
شنبه 28 آذر 1394

.... یکروز گذرمان افتاد به پشت دشت. نزدیکیهای گودال لایی (حدود ورزشگاه فعلی) دسته ای از زنان را دیدیم که از دشت بالا می آمدند و هر کدام زنبیلی پر از یونجه بر سر داشتند. و الاغی با پشته ای خار بر دوش پیشاپیششان در حرکت بود. آنها گرم اختلاط بودند که طبیعتشان بود و ما راهمان را کج کردیم که مراممان بود، ....... که ناگهان قیل و قال تبدیل به جیغ و داد شد.....


برای مطالعه سر و ته داستان روی این آدرس کلیک کنید.




() نظرات
  موضوع:  نوشته شده در تاریخ شنبه 28 آذر 1394 ساعت 11:32 ق.ظ
نویسنده: علی افضل
حسن یاور [X]
یکشنبه 15 آذر 1394

... از مدرسه تا بندِ حسین اینا دویدیم. اواسط خیابان دشت خالو جعفر دشتبان زیر درختی نشسته بود و چپق می کشید. همراه با دود انبوهی که از دهان خارج کرد، برای حسین دست تکان داد و برای من سر. هوای بهاری و خوش رایحه دشت، همراه با صدای نشاط انگیز پرندگان، سرگیجه مطبوعی به آدم دست میداد، اما ....

اگر خواستید از سر و ته این مطلب سر در بیاورید روی این آدرس کلیک کنید.
() نظرات
  موضوع:  نوشته شده در تاریخ یکشنبه 15 آذر 1394 ساعت 09:16 ق.ظ
نویسنده: علی افضل
داستان به آن جا رسید که خسرو چشمش به کنار جاده افتاد و از صحنه ای که می دید چارستون بدنش به لرزید...

برای فهمیدن ادامه داستان و قسمت پایانی، روی این آدرس کلیک کنید:
() نظرات
  موضوع:  نوشته شده در تاریخ یکشنبه 8 آذر 1394 ساعت 09:45 ق.ظ
نویسنده: علی افضل

... از صبح دلم آشوب بود. یک اندوه ملایمی قلبم را می فشرد. مثل اینکه خبر ناگواری را داشتم بو می کشیدم. نه که خیال کنی توی دل آشوبیم ذره ای ترس راه داشت، نه. حالا اگر دفعه اولم بود! یک چیزی. چند بار با انترناش این راه را رفته بودم، اینکه بنز بود و اعتبارش صدبرابر بیشتر. تازه تنها هم که نبودم...

اگر خواستید از سر و ته این مطلب سر در بیاورید روی این آدرس کلیک کنید....


() نظرات
  موضوع:  نوشته شده در تاریخ شنبه 30 آبان 1394 ساعت 01:46 ب.ظ
نویسنده: علی افضل
چوپانان، صف نانوایی... [X]
چهارشنبه 20 آبان 1394

چوپانان بود و غروب بود و پاییز. یکی از آن غروب های غم انگیز، از آن غروب هایی که در پیرامون انسان همه چیز رنگارنگ است، اما پژمرده. و چیزی که به این غم دامن میزد، فوت سید محمود موسوی بود واستاد غضنفر کلانتری....

اگر خواستید از سر و ته این مطلب سر در بیاورید روی  این آدرس  کلیک کنید....

() نظرات
  موضوع: مقاله و شعر ،  نوشته شده در تاریخ چهارشنبه 20 آبان 1394 ساعت 03:20 ب.ظ
نویسنده: علی افضل
کاظم.... [X]
شنبه 11 مهر 1394

می خندید و می خنداند. نمی رنجید و نمی رنجاند..اگر چه دست تقدیر سالها پیش قفلی بی کلید بر زبانش بست. ....


اگر خواستید از سر و ته این مطلب سر در بیاورید روی  این آدرس  کلیک کنید....

() نظرات
  موضوع:  نوشته شده در تاریخ شنبه 11 مهر 1394 ساعت 12:37 ب.ظ
نویسنده: علی افضل
آستین دار [X]
سه شنبه 19 اسفند 1393

... بحث زنان و کدخدا بالا گرفته بود که یکی از زنان گفت:" آستین دار می خواد بیاد، بیاد. چه کاری با ما داره." و شُوَن گَر را با غیظ، روی رخت چرکها  کوبید. چند تایی از بچه ها با آفتابه، آب پاش و سطل و تاس، خیابان را آب پاشی می کردند...


اگر خواستید از سر و ته این مطلب سر در بیاورید روی  این آدرس   کلیک کنید....
() نظرات
  موضوع: عمومی ،  نوشته شده در تاریخ سه شنبه 19 اسفند 1393 ساعت 09:55 ق.ظ
نویسنده: علی افضل
دار و ندار... [X]
یکشنبه 21 دی 1393

... بی هیچ اهن و تلپی وارد شدیم. به خانه ای که گذر ایام فرسوده اش کرده بود. تکه ای آفتاب کم جان لب بام را روشن کرده بود و گویی با آفتاب عمرپیرزن در رقابتی تنگاتنگ با شیبی تند   بسوی مهتاب می خزید. ....



اگر خواستید از سر و ته این مطلب سر در بیاورید روی  این آدرس   کلیک کنید....
() نظرات
  موضوع: عمومی ،  نوشته شده در تاریخ یکشنبه 21 دی 1393 ساعت 10:41 ق.ظ
نویسنده: علی افضل
  موضوع: محیط زیست ،  نوشته شده در تاریخ شنبه 15 آذر 1393 ساعت 09:13 ب.ظ
نویسنده: علی افضل
چه گمان که آدمگیره!!! [X]
دوشنبه 3 آذر 1393

... و بی محابا خود را روی سگ انداخت که حسین رها شد و در حالیکه رنگ چهره اش مثل گچ سفید شده بود، به داخل خانه شان گریخت ....



اگر خواستید از سر و ته این مطلب سر در بیاورید روی  این آدرس   کلیککنید....
() نظرات
  موضوع: عمومی ،  نوشته شده در تاریخ دوشنبه 3 آذر 1393 ساعت 07:39 ق.ظ
نویسنده: علی افضل


..........
اولی از پشته ی هیزمی با ماری بزرگ جثه در لابلایش که او بی خبر مسافت زیادی را بردوش کشیده بود و دومی از سگ ماری که پارس کنان به گُرپِش کرده بود.....

اگر خواستید از سر و ته این مطلب سر در بیاورید روی  این آدرس   کلیک کنید....


حرف و نقل  harfonaghl.persianblog.ir


() نظرات
  موضوع:  نوشته شده در تاریخ چهارشنبه 21 آبان 1393 ساعت 02:13 ب.ظ
نویسنده: علی افضل
آگهی ترحیم [X]
پنجشنبه 24 مهر 1393

  موضوع: درگذشتگان ،  نوشته شده در تاریخ پنجشنبه 24 مهر 1393 ساعت 10:49 ق.ظ
نویسنده: علی افضل
 تعداد کل صفحه‌ها: (5) 1 2 3 4 5
۱۶ آذرماه ۱۳۸۹
روز اثبات وجود یوز در زیستگاه
حیات وحش عباس آباد

یوزپلنگ در پناهگاه حیات وحش عباس آباد