خبرها را با تلفن و ایمیل به ما برسانید. غلامعلی صمیمی: تلفن ۰۹۱۳۱۵۲۶۰۴۵ (ایمیلsamimi2008@yahoo.com)

بایگانی

شهریور 1398 (13)
مرداد 1398 (12)
تیر 1398 (15)
خرداد 1398 (35)
اردیبهشت 1398 (18)
فروردین 1398 (9)
اسفند 1397 (19)
بهمن 1397 (17)
دی 1397 (12)
آذر 1397 (22)
آبان 1397 (8)
مهر 1397 (14)
شهریور 1397 (25)
مرداد 1397 (14)
تیر 1397 (19)
خرداد 1397 (24)
اردیبهشت 1397 (19)
فروردین 1397 (5)
اسفند 1396 (22)
بهمن 1396 (35)
دی 1396 (36)
آذر 1396 (33)
آبان 1396 (22)
مهر 1396 (14)
شهریور 1396 (16)
مرداد 1396 (12)
تیر 1396 (15)
خرداد 1396 (22)
اردیبهشت 1396 (32)
فروردین 1396 (10)
اسفند 1395 (47)
بهمن 1395 (40)
دی 1395 (35)
آذر 1395 (35)
آبان 1395 (48)
مهر 1395 (32)
شهریور 1395 (19)
فروردین 1395 (13)
اسفند 1394 (39)
بهمن 1394 (33)
دی 1394 (29)
آذر 1394 (42)
آبان 1394 (33)
مهر 1394 (41)
شهریور 1394 (30)
مرداد 1394 (46)
تیر 1394 (21)
خرداد 1394 (37)
اردیبهشت 1394 (26)
فروردین 1394 (8)
اسفند 1393 (19)
بهمن 1393 (34)
دی 1393 (40)
آذر 1393 (45)
آبان 1393 (25)
مهر 1393 (22)
شهریور 1393 (22)
مرداد 1393 (14)
تیر 1393 (15)
خرداد 1393 (28)
اردیبهشت 1393 (34)
فروردین 1393 (16)
اسفند 1392 (28)
بهمن 1392 (42)
دی 1392 (30)
آذر 1392 (17)
آبان 1392 (21)
مهر 1392 (26)
شهریور 1392 (25)
مرداد 1392 (32)
تیر 1392 (32)
خرداد 1392 (22)
اردیبهشت 1392 (35)
فروردین 1392 (24)
اسفند 1391 (37)
بهمن 1391 (28)
دی 1391 (23)
آذر 1391 (22)
آبان 1391 (44)
مهر 1391 (21)
شهریور 1391 (27)
مرداد 1391 (19)
تیر 1391 (25)
خرداد 1391 (20)
اردیبهشت 1391 (16)
فروردین 1391 (18)
اسفند 1390 (43)
بهمن 1390 (30)
دی 1390 (47)
آذر 1390 (47)
آبان 1390 (33)
مهر 1390 (29)
شهریور 1390 (29)
مرداد 1390 (31)
تیر 1390 (40)
خرداد 1390 (61)
اردیبهشت 1390 (50)
فروردین 1390 (69)
اسفند 1389 (69)
بهمن 1389 (43)
دی 1389 (40)
آذر 1389 (72)
آبان 1389 (1)
آبان 1388 (5)
مطالب قبل از آذر ۸۹

آمار سایت

 كل مطالب:

 بازدیدهای امروز:
 بازدیدهای دیروز:
 بازدیدهای این ماه:
 بازدیدهای ماه قبل:
 كل بازدیدها:
flag counter

آینه عیب نما نگاهی به دوران پهلوی

موءلف:علی جلالپور



دومین کتاب تاریخی  آینه عیب نما در اسفند ماه جاری وارد بازار کتاب شد.این مجموعه 440صفحه ای نگاهی به دوران پهلوی حکومت پهلوی  دارد.
پیش از این اولین کتاب تاریخی باهمین نام در اسفندسال 94 ودوران قاجاریه رابه رشته تحریر درآورده.
آقای علی جلالپور فرهنگی بازنشسته وپژوهشگر تاریخ از خطه چوپانان است که سالهای متمادی درزمینه تاریخ گذشته ایران تحقیق میکنند.
درذیل مقدمه ای درهمین زمینه نوشته اند:




انتشار کتاب آینه‌‌ی عیب‌نما(نگاهی به دوران پهلوی)

با سلام: حمد و سپاس خدای را که در ورای مشکلات زندگی توفیق آن را یافتم که به انتشار دومیّن مرحله از پژوهش‌های تاریخی خود تحت عنوان آینه‌ی عیب‌نما که اولیّن آن مربوط به دوران قاجاریه بود، بپردازم. کتاب دوم در ارتباط با دوران پهلوی می‌باشد که در 440 صفحه گردآوری گردیده است. مطالب این کتاب برگرفته از منابع قبل و بعد از انقلاب اسلامی می‌باشد. گذشته از این که هر حادثه تاریخی را باید مطابق زمان خودش مورد قضاوت قرار داد، در تألیف هر کتاب نیز نگرش و دیدگاه اشخاص تأثیر زیادی بر نحوه‌ی نگارش مطالب خوعداشت و مصداق این سخن را می‌توان در متون هر کتابی مشاهده نمود و به طور یقین این دیدگاه شامل خوانندگان نیز خواهد شد. بنابراین برداشت همه‌ی افراد مشابه هم نیست‌ و بستگی تامّ به وسعت اطلاعات و جهان‌بینی‌های افراد دارد. کسانی که کتاب قبلی این حقیر را در باره دوران پر از فساد و نکبت‌بار قاجاریه مطالعه کرده‌اند شاید به این طرز تفکر پی برده باشند که هدف من بررسی و افشای زندگانی پشت پرده‌ی خائنان و یا نقش گردانندگان حرمسراها و اثرات ناگوار آن بر توده‌های مردم و اعتلای کشور بوده است و سعی بر آن داشته‌ام که چهره‌ی واقعی حاکمان را، نه به آن صورت که در قاب‌ها می‌بینیم، بلکه با چهره‌ی پشت نقاب‌ها آشنا شویم و همواره تلاشم بر آن قرار گرفته بود که بدین نکته دست یابم که نحوه‌ی زندگی حاکمان و کمبود آزادی و احترام نگذاشتن به عقاید دیگران چه تأثیری بر عملکرد و افکار آنان خواهد گذاشت و اثرات آن در بُعدی وسیع‌تر بر جامعه و کشور چه خواهد بود و چرا بدین وضع دچار شده‌ایم؛ زیرا زندگی افراد و حاکمان هر سلسله تنها گزارشی از زندگی آن فرد مشخصّ نیست بلکه زندگی یک ملّت و تأثیرات آن در یک یا چند نسل تاریخی می‌باشد چون زندگی آن فرد، مغز و بازوان هزاران انسان‌ها را تحت تأثیر خود قرار داده است و یا به نابودی آن‌ها انجامیده است که دیگر نامی از آن‌ها در تاریخ برده نمی‌شود. توجّه بدین نکته‌ی مسلّم ضروری می‌باشد که مورّخان هر دوره سعی بر آن داشته‌اند که ننگ حاکمان را از روایات خود دور ساخته و چهره‌ای ایده‌آل و مبرّا از هر ناهنجاری را در معرض نمایش حال و آیندگان قرار دهند تا مبادا لطمه‌ای بر ابهّت آنان وارد آید و امّا، ما نیز باید این سنّت تاریخی و بت پرستی را از خود دور سازیم که اگر فلانی می‌بود، ایران گلستان می‌شد و دیگر نباید آن‌ها را مورد انتقاد قرار داد و بدانیم که پیشرفت هر کشور وابسته به مدیریت صحیح و توأم با آزادی و اجرای قوانین برای همه می‌باشد. آن شیوه‌ی تاریخ نگاری در گذشته‌‌ها تا حدّی می‌توانست در پاسخگویی و قانع ساختن افراد جامعه مفید واقع شود؛ ولی امروزه با این وسایل ارتباط جمعی و اینترنت که مهمترین اختراع بشر می‌باشد دیگر به هیچ وجه روش‌های گذشته قابل دوام نخواهد بود و چگونگی قتل امیرکبیرها پنهان نخواهد ماند و از گرگ‌های بیابان در کشتن یوسف‌ها رفع اتّهام خواهد گردید.
در توصیف و تحلیل این کتاب نکاتی قابل توجّه و ضروری می‌باشد. در هنگام مطالعه با مواردی مواجه می‌شویم که شاید خوش‌آیند سلیقه همگان نباشد؛ ولی اعلام می‌دارم که این‌ها ساخته و پرداخته جمهوری اسلامی نیست و دستی بر نگارش من نداشته‌اند و اغلب به گفتار و مصاحبه‌های خود خاندان پهلوی‌ها استناد شده است. هنگام مطالعه‌ی این کتاب ممکن است احساسات برخی جریحه‌دار شود، ولی به جای ناراحتی‌ شما، باید آنانی پاسخگو باشند که در زمان خود بدین اعمال افتخار کرده و با چاپلوسی و تملّقِ خود مردم را جاهل و نادان دانسته و سر در سفره‌ی خیانت‌کاران و استعمارگران و سازمان‌های جاسوسی بیگانگان داشته‌اند.

مطالب این کتاب به دو بخش تقسیم شده است:

بخش اول مربوط به زندگی رضاشاه است که از نظر سیاسی قابل مقایسه با دوران پسرش نمی‌باشد و بخش دیگر مربوط به محمّدرضاشاه پهلوی می‌باشد که به مهمترین عوامل ضعف مدیریتی او که شامل خودمحوری و وابسته بودن به سرویس‌های جاسوسی خارجی و از همه مهمتر توجه نکردن به افکار و عقاید مصلحان و فقط از بالا توسط هلیکوپتر مردم را نگریستن و ........اشاره گردیده است. امید است این شرح زندگی تجربه‌ای برای عبرت‌گیران تاریخ باشد که استعمارگران فقط به منافع خویش می‌اندیشند و همین که جایگاه خویش را در خطر بینند، به راحتی همه چیز را فراموش می‌کنند که نمونه‌اش رفتار آنان در برابر دوران آوارگی محمدرضاشاه می‌باشد که به عنوان مهره‌ی سوخته به وی نگریسته و سرنوشتی برای وی رقم زدند که قابل ترحّم می‌باشد. تجربه زندگی این اشخاص باید مورد توجه قرار گیرد، زیرا تاریخ به ما می‌آموزد که در رفتار خود بهترین دوستان دشمنان خود نباشیم و با به وجود آمدن نفاق و تفرقه به عوامل شادمانی دشمنان تبدیل نشویم و باید قبول کرد که همانند پهلوی‌ها از سرنوشت خود ننالیم و گناه مشکلات و خواسته‌های مردم را به گردن دیگران نیندازیم؛ زیرا ما مسؤول اصلی سرنوشت خود می‌باشیم و استعمارگران با تبلیغات وسیع و نامحدود خود در دنیای مجازی تنها برای منافع از دست رفته‌ی خود اشک تمساح می‌ریزند و کشور ما به جای تغییر به تحوّل احتیاج دارد و باید همواره نیمه‌ی پُر لیوان را هم دید و این نیمه‌ی پُر به آسانی به دست نیامده است که مهمترین آن خط بطلان کشیدن بر اندوخته‌ و دخالت‌های صد‌ها سالِ‌ سازمان‌های جاسوسی استعمارگران بوده است. بنابراین به علت برخی کاستی‌ها کلّ را فدای جزء نسازیم و همانگونه که تاریخ را با شایعه نمی‌توان نوشت، بر مبنای شایعه نیز نمی‌توان تاریخ را تغییر داد. ضمناً از این که کتاب قبلی در مجموعه‌ی کتاب فروشی و کتابخانه‌های شهرداری و ارشاد قرار گرفت، خرسندم و از کلیّه افراد و به خصوص کسانی که در شهر اصفهان همواره مرا مورد تشویق قرار داده‌اند، سپاسگزارم و خداوند را شاکر می‌باشم.
علی جلال‌پور – اسفند96


نظرات بزرگان درموردانتشارکتاب فوق

ادیب ودانشمند محترم استاد شیخ حمیدسعادت:

با عرض سلام و ارادت خدمت استادگرامی
با خواندن طلیعه و معرفی نامه مختصر  این کتاب ، به خوبی میتوان نوعی نگرش بدون تعصب و توام با عقلانیت و در عین حال دلسوزی برای ملک و ملت را احساس کرد. ان شاالله که فرزندان ایران زمین با تاریخ تلخ و شیرین کشور خود بیشتر آشنا شده و  چنین تلاشهای ارزنده علمی و تاریخی، چراغ راه آینده آنان باشد.  همه ما به زحمات و تنگناهای کار شما در جهت تبیین جایگاه حقیقی قابها و نقابهای تاریخی واقفیم و به آن ارج مینهیم و به وجود امثال شما افتخار میکنیم و از این اثر ارزنده بهره خواهیم برد.
موفق و پیروز باشید..

جناب آقای اقبال بخشداراسبق انارک:

دوست گرانقدر مورخ اندیشمند جناب
اقای جلالپور سلام و عرض ادب و احترام
پیام زیبا و دلنشین شما را خواندم احساس غرور کردم احسنت سختترین کار تاریخ نگاری است پیام شما را کامل در گروه مهرجانیها گذاشتم  مطمئنا موثر خواهد بود  به امید موفقیت بیشتر
شیرمحمد اقبال مهرجان


حسین طاهر فرهنگی فرهیخته:
کتاب قبلی را با ذوق وشوق مطالعه نموده ظرافت ودقت وهمچنین امانت داری که همگی از ملزومات کار تاریخی است به وضوح در این اثر نمایان است دقت وتوجه به ریزه کاریهای تاثیرگذار از نکات برجسته آن است به عنوان یک فرهنگی علاقه مند از زحمات مولف سپاسگزاری نموده وآرزوی توفیق واستمرار بر اینگونه تالیفات تاثیر گذار را دارم

:
فرهیخته ارجمند جناب آقای جلال پور
سلام
 
گرچه تا کنون توفیق مطالعه  کتاب های یاد شده حضرت عالی را نداشته ام لکن با معرفی اجمالی و از آن مهم ترمراتب فضل و دانشی که از سال های دور از آن جناب سراغ دارم ،بی گمان پژوهش هایی اینچنین به قلم روشنگرانه مورخان آزاد اندیشی چون جناب عالی زنگارها وغبار ابهام را از آیینه تاریخ که همواره تاریک بوده است ، می زداید.
امید که خدای سبحان توفیقات روز افزونتان دهاد .    ایام عزت مستدام
ارادتمند ،  جمال امامی بافرانی


() نظرات
  موضوع: مقاله و شعر ،  نوشته شده در تاریخ یکشنبه 13 اسفند 1396 ساعت 01:37 ق.ظ
نویسنده: غلامعلی صمیمی
کارگاه نقد شعر [X]
سه شنبه 27 تیر 1396

 سایتی که دراینجا می بینید اشعار دوستان رانقد می کند.
استاد محمدمستقیمی متخلص به "راهی" سایت زیر را راه اندازی کردند تا دوستداران شعروادب و همچنین اشعار دوستان را به نقد بکشند.
این بهترین فرصتی است که استاد راهی با اینهمه مشکلات و مشغله کاری دراختیار علاقمندان گذاشته است  تا بتوانید درهمه جا وهمه وقت بهترینها باشید.
پس فرصت رااز دست ندهید.
از استاد بزرگوار جناب راهی چوپانانی بخاطر راه اندازی سایت نقد اشعار کمال تشکر وامتنان رادارم.

کارگاه نقد شعر            http://www.naghdesher.ir
() نظرات
  موضوع: مقاله و شعر ،  نوشته شده در تاریخ سه شنبه 27 تیر 1396 ساعت 02:08 ب.ظ
نویسنده: غلامعلی صمیمی
تحلیل وشعرخوانی باحضور استاد"راهی" [X]
سه شنبه 26 اردیبهشت 1396

  موضوع: مقاله و شعر ،  نوشته شده در تاریخ سه شنبه 26 اردیبهشت 1396 ساعت 05:55 ب.ظ
نویسنده: غلامعلی صمیمی
صدای پای بهار [X]
سه شنبه 24 اسفند 1395

شاخه خشک زمستان چون شود سبزینه وار

میرسد نوروز وچشمک میزند اینک بهار

بلبلان مست وشیدا، نغمه خوانی میکنند

درهوای باغ وگلشن درمیان شاخسار

غنچه ها  سر میکشند ازگلبن خندان خاک

بوستانها پر شوند از سازه های برگ وبار

جوی آب اندرمیان باغ جاری میشود

از صفیرغرش  جانانه ابر بهار

باغ از گلبوته  وگلها  گلستان می شود

باغبانان  بهر  میوه در پی اش امیدوار

شاخه  های باردارازمیوه  چون سنگین شوند

سر بزیر آرند هم چون مردمان  با  وقار

از "نسیم "آنک تو بشنو این  ندای ماندگار

میوه  هفت رنگ  باشد قدرت پروردگار

"نسیم"خرداد91

Image result for ‫گلهای بهار‬‎
() نظرات
  موضوع: مقاله و شعر ،  نوشته شده در تاریخ سه شنبه 24 اسفند 1395 ساعت 10:07 ق.ظ
نویسنده: غلامعلی صمیمی
موسیقی در چوپانان [X]
جمعه 20 فروردین 1395

برگرفته از وبلاگ دلونده به نشانی: http://doolende.mihanblog.com


رمضان جلالپور (رمضون علی آقا بیک) پیرمرد خوش ذوق و خوش سخنی است که اهل دل هم شده و تازگی‌ها که آنچه نباید بجنبد در او جنبیده است و سر پیری هوای عشق و عاشقی دارد و خیلی بیشتر از پیش دوست داشتنی شده است دلی پر درد دارد چون سر پیری تنها شده و وسوسه‌ی تجدید فراش او را چنان واله و شیدا ساخته که در به در به دنبال همسر است و ناچار به دنبال هم‌سخن. کافی است گوشه‌ی خیابان چوپانان در سایه، روی نیمکت به او بگویی: رمضون حالت چطوره؟ که در دلش باز میشه و دو سه ساعتی سرگرمت می‌کنه و الحق والانصاف مستمع را سر حال میاره و دقایقی از درد و رنج زمانه دور می‌کنه. رمضون یکی دو دانگ صدا هم داره البته ما ایرانی‌ها همه یکی دو دانگ صدا را داریم و همه هم گه گاهی می‌زنیم زیر آواز و ما بچه‌های چوپانان که همه هم به قول خودمون چند تا چهاربیتی از بر داریم من خودم هم گاهی توی حموم می‌زنم زیر آواز و از شما چه پنهون گاهی فکر می‌کنم صدایکی هم دارم و اگر به جای شعر و شاعری رفته بودم دنبال رقص و آواز مؤفق‌تر بودم دست کم مایه‌دار می‌شدم گرچه این روزها آواز خوندن صدا نمی‌خواد کافی است چند تا نت بلد باشی و فقط خارج نخونی که البته این یکی را ما بچه‌های چوپونون نداریم تقریباً همه خارج می‌خونیم و رمضون هم مثل همه‌ی بچه‌های چوپونون نمی‌دونم کی اونم توی اصفهان مهد آواز بهش گفته خوش‌آوازی که تا حرفی به میون میاد از ستایش‌هایی که در اصفهان از آواز او شده می‌گوید و بلا فاصله می‌زنه زیر آواز که صد البته حال و هوای این روزهاش هم عامل دیگری برای این شیدایی اوست و خیلی هم بدک نمی‌خونه ولی خب می‌خونه دیگه مثل خود من با این تفاوت که من فقط توی حموم می‌خونم ولی او هر جا که پیش بیاد می‌خونه حتی توی باغ غدیر اصفهان در جمع متشاعران حتی در حضور استاد هادوی! که این ستایش‌ها از جانب اوست ظاهراً که رمضون ما را به جایی رسانده است که اگر همین روزها آلبومی از او دیدید شگفت‌زده نشوید! بعید نیست.

یکی دو ساعتی در سایه دیوار روی نیمکت گوشه‌ی خیابان چوپانان با رمضون گپ زدم و آنچه گفت و خواند یادداشت کردم و شسته رفته‌ی اونو براتون پست می‌کنم با همان عنوان موسیقی در چوپانان:

 و این‌ها اشعاریست که از خاطره‌اش یا از خودش برایم خواند بعضی به آواز و بعضی با دیکلمه:

(برای خواندن اشعار به قسمت ادامه مطلب مراجعه کنید)


ادامه مطلب () نظرات
  موضوع: مقاله و شعر ، عمومی ،  نوشته شده در تاریخ جمعه 20 فروردین 1395 ساعت 09:34 ب.ظ
نویسنده: مصطفی مراد
چوپانان، صف نانوایی... [X]
چهارشنبه 20 آبان 1394

چوپانان بود و غروب بود و پاییز. یکی از آن غروب های غم انگیز، از آن غروب هایی که در پیرامون انسان همه چیز رنگارنگ است، اما پژمرده. و چیزی که به این غم دامن میزد، فوت سید محمود موسوی بود واستاد غضنفر کلانتری....

اگر خواستید از سر و ته این مطلب سر در بیاورید روی  این آدرس  کلیک کنید....

() نظرات
  موضوع: مقاله و شعر ،  نوشته شده در تاریخ چهارشنبه 20 آبان 1394 ساعت 03:20 ب.ظ
نویسنده: علی افضل
سخنان بزرگان [X]
یکشنبه 26 مهر 1394

امید داریم........


مثل درخت باشید که در تهاجم پاییز هرچقدر برگهایش را

از دست بدهد ، باز روح ِزندگی را برای خویش نگه می دارد . . .

برگِ سبز درخت، نشانه ی معرفت کردگار است و

برگ زرد درخت، معرفت روزگار...

********

این یعنی امید - جملات زیبا www.atrekhoda.com

تندرست باشید

() نظرات
  موضوع: مقاله و شعر ،  نوشته شده در تاریخ یکشنبه 26 مهر 1394 ساعت 09:12 ب.ظ
نویسنده: غلامعلی صمیمی
اندیشه کن؛ امـــا نخند ! [X]
پنجشنبه 9 مهر 1394

 

یادمان باشد که......

 


به سرآستین پاره ی کارگری که دیوارت را می چیند و به تو می گوید، ارباب. نخند ! 

به پسرکی که آدامس می فروشد و تو هرگز از آدامسهایش نمی خری. نخند ! 

به پیرمردی که در پیاده رو به زحمت راه می رود و شاید چند ثانیه ای کوتاه معطلت کند. نخند ! 

به دبیری که دست و عینکش گچی است و یقه ی پیراهنش جمع شده. نخند ! 

به دستان پدرت،

به جاروکردن مادرت،

به همسایه ای که هرصبح نان سنگک می گیرد،

به راننده ی چاق اتوبوس،

به رفتگری که در گرمای تیرماه کلاه پشمی به سردارد،

به راننده ی آژانسی که گاهی مواقع چرت می زند،

به پلیسی که سرچهارراه با کلاه صورتش را باد می زند،

به مجری نیمه شب رادیو،

به مردی که روی چهارپایه می رود تا شماره ی کنتور برقتان را بنویسد،

به جوانی که قالی پنج متری روی کولش انداخته و در کوچه ها جار می زند،

به بازاریابی که نمونه اجناسش را روی میزت می ریزد،

به پارگی ریز جوراب کسی در مجلسی،

به پشت و رو بودن چادر پیرزنی در خیابان،

به پسری که ته صف نانوایی ایستاده،

به مردی که در خیابانی شلوغ ماشینش پنچر شده،

به مسافری که سوار تاکسی می شود و بلند سلام می گوید،

به فروشنده ای که به جای پول خرد به تو آدامس می دهد،

به زنی که با کیفی بردوش به دستی نان دارد و به دستی چند کیسه میوه و سبزی،

به هول شدن همکلاسی ات پای تخته،

به مردی که در بانک از تو می خواهد برایش برگه ای پرکنی،

به اشتباه لفظی بازیگر نمایشی

نخند ...

نخند که دنیا ارزشش را ندارد که تو به خردترین رفتارهای نابجای آدمها بخندی!

که هرگز نمیدانی آنها چه دنیای بزرگ و پردردسری دارند!

آدمهایی که هرکدام برای خود و خانواده شان همه چیز و همه کسند!

آدمهایی که به خاطر روزیشان تقلا می کنند،

بار می برند،

بی خوابی می کشند،

کهنه می پوشند،

جار می زنند،

سرما و گرما می کشند،

و گاهی خجالت هم می کشند ...


انسانهای بزرگ، دو دل دارند؛ 

دلی که درد می کشد و پنهان است 

و دلی که می خندد و آشکار است.
 

() نظرات
  موضوع: مقاله و شعر ،  نوشته شده در تاریخ پنجشنبه 9 مهر 1394 ساعت 11:54 ق.ظ
نویسنده: غلامعلی صمیمی
نرم نرمک می رسد اینک بهار [X]
سه شنبه 26 اسفند 1393


فریدون مشیری (ویژه نوروز )

بهار


بوی باران، بوی سبزه، بوی خاک
شاخه‌های شسته، باران خورده، پاک
آسمان آبی و ابر سپید
برگهای سبز بید
عطر نرگس، رقص باد
نغمه شوق پرستوهای شاد
خلوت گرم کبوترهای مست

نرم نرمک می رسد اینک بهار

خوش به حال روزگار
خوش به حال چشمه ‌ها و دشتها
خوش به حال دانه‌ها و سبزه‌ها
خوش به حال غنچه‌های نیمه‌باز
خوش به حال دختر میخک که می خندد به ناز
خوش به حال جام لبریز از شراب
خوش به حال آفتاب
ای دل من گرچه در این روزگار
جامه رنگین نمی‌ پوشی به کام
باده رنگین نمی ‌بینی به جام
نقل و سبزه در میان سفره نیست
جامت از آن می که می ‌باید تهی است
ای دریغ از تو اگر چون گل نرقصی با نسیم
ای دریغ از من اگر مستم نسازد آفتاب
ای دریغ از ما اگر کامی نگیریم از بهار
گر نکوبی شیشه غم را به سنگ
هفت رنگش می‌شود هفتاد رنگ

() نظرات
  موضوع: مقاله و شعر ،  نوشته شده در تاریخ سه شنبه 26 اسفند 1393 ساعت 08:17 ب.ظ
نویسنده: غلامعلی صمیمی

با کسب اجازه از استاد

 

دامنم را نگه قوی تو دریا میكرد

وقتی از ساحل بدرود تماشا میكرد

 

 

خانگی بود دل و وسوسهی كوچ نداشت

ماكیان را تب قشلاق تو درنا میكرد

 

 

استوای نگه! آن ظهر پر از مهر مرا

افق قطبی چشمان تو یلدا میكرد

 

 

رفت ایام خوشیها كه در آن كودك دل

توی گهوارهی دستان تو لالا میكرد

 

 

نوترین شعر من از دفتر آغوش تو بود

رودكی را غزل چشم تو نیما میكرد

 

 

هر پگاهان كه بر این دامنه میروییدی

آفرین بود كه بر قدّ تو افرا میكرد

 

 

حیف!در كوچهی آغوش تو گم میكردم

آنچه را دل بهره عشق تو پیدا میكرد

 

محمد مستقیمی - راهی

() نظرات
  موضوع: مقاله و شعر ،  نوشته شده در تاریخ دوشنبه 17 آذر 1393 ساعت 10:22 ب.ظ
نویسنده: مصطفی مراد
صدای پای بهار [X]
سه شنبه 27 اسفند 1392

شاخه خشک زمستان چون شود سبزینه وار                                                             میرسد نوروز وچشمک میزند اینک بهار


عندلیبان  غزلخوان نغمه   خوانی میکنند                                                                                                           درهوای باغ وگلشن در میان شاخسار


غنچه ها  سر میکشند از گلبن   خندان      خاک                                                     بوستان پر می شود از  سازه های برگ وبار


باغ از گلبوته  وگل  صد  گلستان می شود                                                                  باغبان  از بهر  میوه در پی اش امیدوار


شاخه هاچون از برای میوه سنگین می شوند                                                               سر   بزیر     آرند     هم چون مردمان  با  وقار


از "نسیم "اینک تو بشنو   این  ندای ماندگار


میوه  هفت رنگ نشانز  قدرت پروردگار


صمیمی "نسیم"خرداد91

() نظرات
  موضوع: مقاله و شعر ،  نوشته شده در تاریخ سه شنبه 27 اسفند 1392 ساعت 07:21 ق.ظ
نویسنده: غلامعلی صمیمی

به قلم استاد محمد مستقیمی


نگاهی گذرا بر مجموعه داستان «افسانه ریگ جن» نوشته: مهدی افضل

چند روز پیش کتاب کوچولویی به دستم رسید که به خانه نرسیده در یک وعده تمامش را خوردم به جای این که بخوانم و آنقدر مرا در خود فرو برد که ناگهان متوجه شدم همه را خوانده‌ام در حالی که ابتدا تنها قصد تورقی گذرا داشتم اما نمی‌دانم چه سری در این افسانه بود که مرا جادو کرد و چنان در ناخودآگاه غرق کرد که نه به گذر زمان توجه داشتم و نه به خطر مکان، آن قدر زیبا ، لطیف و باید بگویم به نوعی فریبنده ؛ نه از آن نوع فریب‌هایی که انسان احساس می‌کند گول خورده است نه از نوغ مفتون شدن از نوع درگیر یک فتنه شدن و شاید از نوع عاشق شدن که کور و کر می‌شوی . نمی‌دانم چه سحری در این قلم است نه قصد مداهنه دارم و نه قصد تشویق و ترغیب و نه قصد بازاریابی که اهل هیچ کدام جز دومی نیستم اهل تشویق هستم اما خدا را به شهادت می‌گیرم که نه تنها نمی‌خواهم تشویق کنم بلکه نوعی حسادت در خود احساس می‌کردم شاید حسادت قشنگ نباشد ، شاید هم غبطه بله احساس غبطه می‌کردم که چرا این نوشته از من نیست خب مسلم است با چنین احساسی خنده دار است اگر بگویم قصد تشویق نویسنده را دارم و علاوه بر آن این نویسنده دیگر در جایگاه یک تازه قلم نیست که نیازی به تشویق چون منی داشته باشد. خیر فقط حیرت من مرا برانگیخت تا این چند سطر را بنویسم و شکیبایی آن را هم نداشته باشم که تا روز رونمایی از این فریبای فتنه‌انگیز صبر کنم نه نمی‌توانم باید احساسم را هرچه زودتر بیان کنم.

این کتاب کوچولوی دوست داشتنی که گمان من بر آن است هر خواننده‌ای که آن را بردارد به مرض من دجار می‌شود چون یک چیزی در آن است که آدم را بیمار خود می‌کند و عشق درد بی‌درمان است؛‌مجموعه داستانی است مشتمل بر پنج داستان و فصلی کوتاه از اطلاعات جغرافیاییی و زیست محیطی از بومی که نقش یکی از پنج داستان بر آن نگاشته است.

افسانه ریگ جن، نوشته‌ی مهدی افضل.

در بینابین خواندن گاهی به گمان می‌افتادم که با «جلال» روبرو هستم گاهی با «جمالزاده» و گاهی با «هدایت» ولی هیچ کدام نبود خودش بود خودش «افضل»، با تیزبینی خاص خودش و نازک اندیشی خودش که از هر واژه اش احساسی خاص تراوش می‌کند، خودش بود نه کسی دیگر گرچه تمام آن تجربه‌ها را پشت سر داشت اما آن‌ها نبود این قلم را هر جا که باشد بی هیچ امضایی می‌شناسم و اما این کتاب کوچولو:

1-              داستان اول «چاه غیب» نام دارد که نامی واقعی است اما در جغرافیای داستان و در گیر و دار وقایع و دیالوگ ها تنها یک نام نیست بلکه یک زاویه دید است که نیمی از هیجان داستان اول را که 22 صفحه است در بر دارد و نیم دیگر آن نیز فریاد نویسنده نیست که تردیدی گنگ و مبهم است از توصیف یک شخصیت که خواننده را همراه یک ترس گنگ مثل انتظار انفجار یک بمب به دست تروریستی انتحاری می‌کند و این احساس تنها در توصیف شخصیت است که کاملاً طبیعی توصیف شده بی هیچ واژگان ارزشی و این انتظار کشنده تا آخر همراه خواننده می‌ماند بی آن که اتفاق بیفتد و غافل‌گیری عدم این اتفاق آن قدر شیرین است که تمام تلخی آن تردید و انتظار را می‌زداید:

«... نُه نفر بودیم و یک مشک کوچک، برای رفتن مهیّا می‌شدیم که مرد بلوچی از گرد راه رسید. ساربان بود و به دنبال شتر گم‌شده اش به صحرا زده بود. مرد رشیدی بود با چشمانی سیاه و درشت و ابروهای پرپشت با سبیلی نسبتاً قطور که از دو طرف تابیده بود. کلاهی نمدی بر سر داشت که انبوه موهایش از زیر آن بیرون زده بود. صورت آفتاب‌سوخته‌اش دم به سیاهی می‌زد. روی پیراهن کرباس سفید و چرک‌مرده‌اش، جلیقه‌ای سیاه بر تن داشت. شلوار گشاد کرباس سیاهش کوتاه به نظر می رسید و پاپیچ هایش تا نزدیک زانو رسیده بود...»

این توصیفش و اولین پیشنهادش که : « چرا چفت؟ چرا نرویم چاه غیب؟»  تردید تازه شکل گرفته را با یک دیالوگ پر رنگ می‌کند.

 هیجان زاویه دید نام داستان در میانه از بین می‌رود اما هیجان همراهی این مرد بلوچ ناگهان در پایان به فراموشی سپرده می‌شود با غیبت مادری که همه جا با راوی است و در صحنه پایانی جایش خالی است و این تعلیقی است که با خواننده می‌ماند تا خود آن را ادامه دهد بسیار زیبا  و عظیم که رنج راه و هیجان آن وهم شدید را می‌رباید.

2-              دومین داستان «افسانه‌ی ریگ جن» نام دارد که با فصلی مستند در پایان که جغرافیای این افسانه را معرفی می‌کند بیشترین فضا را در این کتاب تسخیر کرده است حدود 70 صفحه. افسانه ریگ جن افسانه‌ایست مشهور که احتمالاً همه‌ی کویرنشینان آن را شنیده‌اند و من هم شنیده بودم با تغییراتی که به راویان  مربوط است من خودم حتی خیلی پیش از این آن را در یک داستان کوتاه باز‌آفرینی کرده بودم داستانی با عنوان: «اروونه که به آب بزنه ...»:

http://doolende.mihanblog.com/post/27

اما کار «افضل» باز‌آفرینی نیست بلکه بازگویی یا بازنویسی است ظاهراً هیچ تصرفی یا برداشتی از افسانه ندارد و جز مواردی که نیاز دیده است شاید شاخ‌و برگ‌هایی بر آن افزوده تا رفتار شخصیت‌ها منطقی‌تر باشد و این برمی‌گردد به ساختار روایت. با این حساب اگر تنها یک بازنویسی است باید ارزش آن در حد ثبت یا نو شدن باشد که اگر تنها همین هم بود ارزشی والا داشت اما به گمان من کاری هنرمندانه در زاویه دید و راوی در کار نویسنده است که اگر به آن اشاره نکنم حق مطلب را ادا نکرده‌ام و شاید بعضی از خوانندگان خبره را به این تردید بیندازد که ایرادی در ساختار روایت آن است همان تردید که ابتدا در من هم ایجاد شد.

از آن جا که داستان در جاهای گوناگون اتفاق می‌افتد و یک راوی نمی‌تواند روایت کند و در نگاه اول منطقی‌ترین راوی دانای کل نامحدود است اما در روایت این داستان چنین نیست ما با چند راوی روبرو هستیم درست مثل این که راوی دانای کل است اما هر جا که با ذهن و رفتار شخصیتی سر و کار داریم درست همانند آن که در ذهن او برویم خیلی استادانه به روایت او می‌پیوندیم ساختار مثل سیال ذهن با این تفاوت که راویان گونه‌گون هستند و به جای آن که ذهن سیلان کند راوی تغییر می‌کند و چرا که این نقص نیست/ من هم ابتد به نقص اندیشیده‌ام اما این نویسنده در گزینش این ساختار برای روایت آگاهانه عمل کرده است و این یک اشتباه نیست چرا که با کمی دقت درمی‌یابیم که باید روایت‌ها از نگاه همان راوی دانای جزء باشد که این مهم را نمی‌توان تنها با رفتن به ذهن او دریافت و دیگر این که نویسنده نمی‌خواهد بازآفرینی کند بلکه تنها هدفش بازنویسی و امروزی کردن روایت است که به خوبی از پس آن برآمده است. روایات راویان مختلف ساختار روایت ندارد بلکه نوعی منولوگ است انگار دارد برای کسی روایت می‌کند و یا این که حدیث نفس است شاید بعضی بر این ساختار ایراد بگیرند اما من نیازهایی را دیدم که با این ساختار برآورده شده بود که در روایت دانای کل جای نداشت حتی در ساختار سیال ذهن. شروع داستان راوی دانای کل را به ذهن خواننده می‌آورد اما بلافاصله با جدایی شخصیت‌ها روای به چند دانای جزء تبدیل می‌شود انگار چند داستان به موازات هم و تنیده در هم در جریان است و این ویژگی را در زاویه دید پسندیدم و حاضرم از آن دفاع کنم زیرا اطمینان دارم که گزینش نویسنده آگاهانه است چرا که این نوشته را پیش از چاپ هم دیده بودم و در مورد زاویه دید آن با نویسنده گپی زده بودم و اصرار او را در این انتخاب پذیرفته‌ام و به آن احترام می‌گذارم و تنها با کمی دقت در موقع خوانش به تأثیر آن پی بردم البته انکار نمی‌کنم که این افسانه استعداد یک بازافرینی در رآلیسم جادویی را هم دارد اما نویسنده چنین قصدی نداشته است نیت او تنها یک بازنویسی نو است و بس و در این کار بیش از انتظار مؤفق

3-              و داستان سوم «اطلسی‌های سفید» که به نوعی دیگر با خواننده همراه می‌شود راوی کودکی تیزبین، بااحساس و جستجوگر است که هیچ رفتاری از نگاهش دور نمی‌ماند کودکی که شاهد یک قصابی است و توصیف قصاب که انگار با تمام قساوت قلب و زنندگی عمل او برای کودک دوست‌داشتنی است. قصابی که در ابتدای برخورد کام کودک را با لقمه‌ای نان و شیره شیرین می‌کند و بعد با همان دندان‌های شیره‌خورده پیوره بسته کارد قصابی را نگه می‌دارد که اشمئزاز را در روایت لطیف کودک حس می‌کنی با یک این همانی زییا و با گریزی رندانه از صحنه قصابی با تداعی لمبر برداشتن آب حوض به سرچشمه می‌رود تا ماهی شنیده‌ای را در قنات ببیند و ناگهان با اندام نیمه برهنه مقنی نابینا روبرو می‌شود که از مظهر قنات به جای ماهی ظاهر می‌گردد و در این حیرت که با نابینایی چگونه او را دیده است و چگونه بی‌عصا به راه خود می‌رود. پرش ذهنی بجای کودک و نابودی اطلسی‌های باغچه از زبان مادر و پناه بردن که کله‌ی تقلی قصابی شده و همصدا شدن با او که از رفتارها سر درنمی‌آورد.

4-              داستان «مندل» یک شب زنده داری راننده‌ای با شاگرد شوفر خواب‌آلودش با منولوگ‌ها و دیالوگ‌های پراکنده از زندگی از بی‌خوابی از قسط و بده‌کاری و نمی‌دانم بار هندوانه جیرفت کامیون‌های قراضه و جاده‌ها و گردنه‌های پر پیچ و خم و خطرناک، همه و همه در ساختاری بسیار ملموس و آشنا با یک پایان بندی استعاری که: «نگاهش به فنرها می‌افتد، چهار لایش شکسته که یکیش شاه است.»

5-              و آخرین و کوتاهترین داستان «زادبوم» است. راوی در فضایی قرار می‌گیرد که نه راه پیش دارد و نه راه پس از یک طرف عرق و عشق زادبوم و از سوی دیگر نگاه منتقدانی از خود راضی که عبادتشان آن‌ها را مغرور کرده است و همراه کردن هر خواننده‌ای با خود که کاسه چه کنم را شاید ناخواسته به دست خواننده هم می‌دهد و بالاخره با یک ایثار و با تعلیقی هنرمندانه فداکاری می‌کند و خود به دنبال مغروران می‌رود و خواننده با جریان آبی که با بیل علی‌اکبر حسن به جوی سمت چپ جاری می‌گردد همراه می‌کند و می‌گذارد او خود با آن آب به هر کجا که می‌خواهد برود.

این داستان علاوه بر آنچه گفته شد یک حس نوستالژی عمیق در من زنده کرد که اشاره‌ای هر چند گذرا به پدرم داشت که تصویرش را با پیراهن سپید همیشگی در گرگ و میش صبحگاهی بر لب جوی آب دیدم که با عصایش پل بسته و وضو می‌گیرد و مخصوصاً با کاربرد تکیه کلامش که نویسنده در متن نوشته رندانه گنجانده بود اشکم را در‌اورد :

«... شیخ حاج مندلی را دیدم که با پای چپش، همانی که خم نمی‌شد روی جوی در خانه‌اش پل بسته بود و وضو می‌گرفت. پیراهن سفیدش برق می‌زد.برایش دست بالا کردم اما آن چنان به خود مشغول بود که ملتفت نشد...» تکیه کلام پدرم « ملتفتی!» بود.

گفته باشم هر کس این کتاب را نخواهد از لذتی وافر که من در دومین بار بیشتر بردم محروم خواهد بود. خود دانید!

محمد مستقیمی (راهی)

دی 1392 اصفهان


() نظرات
  موضوع: مقاله و شعر ،  نوشته شده در تاریخ چهارشنبه 16 بهمن 1392 ساعت 07:26 ب.ظ
نویسنده: سعید مالکی

بار دیگر بهانه به دستم افتاد تا مطلبی هر چند مختصر بنگارم و از سفری سه روزه و بسیار پر بار نقل کنم . این بار از دکتر حسین ، حاج حسین مالکی را می گویم ، بسیار سپاسگزارم که مرا به این سفر دعوت کرد . گویا می دانست من شیفته سفرم و پا به رکاب . او به همراه دخترشان سرکار خانم مهندس مینا مالکی و دو نفر از اساتید به نام های دکتر مطلبی پور و دکتر انصافیان که در رشته ی معماری صاحب کرسی دانشگاه و طراح و مجری پروژه های عظیمی در شهر های تهران ، شاهرود ، قزوین ، اراک و تبریز بودند . قصد سفر به چوپانان را داشتند و علاقه مند به همسفری چون من که تا حدودی تاریخ و جغرافیای این منطقه را می داند . از نایین که حرکت کردیم با نقل هایی از جغرافیای انارک و چوپانان اجازه ندادم از برهوت ملال آور چاه فارس خاطرشان آزرده گردد . انارک را بسیار زیبا دیدند و از بافت قدیم شهر عکس های فراوانی گرفتند و وقتی به برج بالای تپه رسیدیم فلسفه ی برج و باروی شهر را برایشان نقل کردم . حمله مصیبت بار نایب حسین کاشی را و مقاومت جانانه مردم انارک . از پیر و جوان . زمان توقفمان از دو برابر پیش بینی فراتر رفته بود که به کاروانسرای انارک رسیدیم و با خیل گردشگران رو به رو شدیم که بازدید از آنجا را به زمان بازگشت محول کردیم . از انارک به چوپانان را به نقل از تاریخ چوپانان اختصاص دادم ، خواستم وقتی وارد چوپانان می شوند . بدانند که به چه سرزمینی پا می گذارند . خواستم بدانند هر آنچه را که می بینند عقل سلیم و کد یمین و عرق جبین به کار رفته است . حاج حسین به جاده ای که مزار را دور میزند پیچید و نزدیک گلزار شهدا ایستاد ، همه پیاده شدیم و ظهر پنجشنبه ای پس از قرائت فاتحه و عکس هایی که دوستان از آن زاویه از چوپانان گرفتند یک راست با ماشین رفتیم روی کوه دشت و چوپانان را از آنجا به نظاره نشستیم . آنجا بود که ندای خاطرات را که در سینه ام می سرود می شنیدم . ساعتی از ظهر گذشته بود و آفتاب داغ بود و خورشید با همه ی نور و گرما می تابید . از آنجا بند های منظم دشت پیدا بود که برایشان گفتم طراحی استاد سردار را ، و اینکه همین طرح در منطقه  مسکونی هم اجرا شده است و حاصل آن منظم ترین و زیبا ترین روستای خشتی جهان را در دید رسمان گذاشته است و برایشان گفتم که اگر در قلب و روح مردمش نفوذ کنند که بسیار آسان است زیبایی اش بیشتر است و گفتم که اینجا انسان به دروغ احتیاج ندارد زیرا مردمی در این سامان زندگی می کنند که به شدت صادق و صاف دل اند و چون قلب هایشان با حرارت می سوزد همیشه صیقلی است . حیفم آمد از ریگ جن که نمای پشت سرمان را تشکیل می داد حرفی نزنم که گرمای هوا و خستگی راه مرا به اختصار وا می داشت . آنان شهرمان را زیباترین روستا دیدند و بافت  قدیم را بسیار پسندیدند و بسیار تاسف خوردند از نقشه ی ساختمان های جدید که لطمه بزرگی به بافت قدیم زده است ولی مایوسمان نکردند و قول دادند اگر مردم همت کنند ، اگر شورا ، دهدار و ... همکاری کنند هنوز هم می شود چوپانان هدف گردشگری بشود و می شود با پتانسیل موجود ثبت جهانی شود . صبح جمعه با اعضای شورا و بعضی از دلسوزان میراث فرهنگی در سالن اجتماعات دهداری جلسه ای برگزار شد . گفتمان صمیمی بود و گفتارشان آنچنان در دل اثر می گذاشت که بیش از دو ساعت طول کشید . جلسه بسیار پر بار بود که اگر بخواهم مختصر بگویم قرار شد آقایان مهندسین حداکثر ظرف یک ماه اصول و ضوابطی را که ساختمان های نوساز از این به بعد ملزم به رعایتش باید باشند تهیه کنند و شورا اجرا نماید و حتی ضوابطی برای تعمیرات خانه های قدیمی و ... و همچنین طرحی برای میدان ده ( جنگلبانی سابق ) و خیلی های دیگر ... در هر صورت از فحوای کلامشان بر می آمد که امید فراوانی دارند به اینکه چوپانان هدف گردشگری شود و روزی به ثبت جهانی برسد .


choopanan.amir - سایت شجره نامه‌ی ما

آنان در بازگشت از بیابانک که از گرمه و بیاضه دیدن کرده بودند . از بیاضه بسیار تعریف کردند و  قلعه اش را خاطره انگیز می دانستند . از حجت آباد و آشتیان ، کبودان و عباس آباد دیدن کردند و پس از شنیدن صدای سکوت در کبودان و ملاقات با مردمش که چون کوهساران بردبارند و همانند برج هایشان استوار ، رباط عباس اباد را پسندیدند . وقتی چشمشان به یکی از قاب های در رباط که با آنهای دیگر فرق داشت افتاد برایشان گفتم داستان باصری ها را اینکه رمضان خان باصری در را آتش زده بود و سالها بعد حاج رمضان ضیایی آن را مرمت کرده است . در باز گشت غروب به انارک رسیدیم و کاروانسرا را خلوت یافتیم ، گردشگران را به ریگ حوالی نخلک برده بودند برای ستاره چینی، آنجا که به قول استاد راهی سر و کشاله گردن ریگ جن است. که بعید میدانم با این مهتاب زلالی که بر پهنه آسمان دیده می شد ستاره ای بتواند خودی بنمایاند... . به هر حال پس از بازدید از کاروانسرای انارک که بسیار زیبا بهینه سازی شده است راهی نایین شدیم .

مهدی افضل   

() نظرات
  موضوع: مقاله و شعر ،  نوشته شده در تاریخ سه شنبه 30 مهر 1392 ساعت 09:26 ب.ظ
نویسنده: علی افضل
چه خوش گفت استاد محمد مستقیمی [X]
شنبه 24 فروردین 1392


استاد محمد مستقیمی نوشتار گرانسنگی با عنوان «نماد چوپانان» نوشته‌اند که متن کامل آنرا میتوانید در وبلاگ دولنده در آدرس زیر بخوانید:

http://doolende.mihanblog.com/post/75


بند آخر نوشتار ایشان چنین است:


... آقای نجفیان من در چند لحظه‌ای که در ایّام عید با شما گفتگو داشتم دلسوختگی را در نگاه شما دیدم و این نگاه را در چشم یکایک همشهریانم دیده ام بنابراین خواب‌های طلایی من برای چوپانان به زودی تعبیر می‌شود. ابتدا به دوستان و همشهریان بگویید دست به کار شوند و چند خانه‌ی قدیمی را به مهمانسرا تبدیل کنند تا مسافران در رفاه نسبی باشند و ایشان نیز منبع درآمد خوبی داشته باشند در حال حاضر ضروری‌ترین و فوری‌ترین نیاز روستا چند مهمانسراست دست کم به فکر ایجاد آن باشند نیاز نیست دست به احداث ساختمان‌های مدرن بزنند کافیست سری به روستای کوچک هفتومان بزنند و آنچه را که یکی از اهالی ساخته است ببینند آیا مسافر هفتومان از چوپانان بیشتر است حتماً نیست ما در حال حاضر به خاطر همین کمبود نمی‌توانیم هیچ اقدامی بکنیم فرض کنید من یگ گروه بیست نفری را برای یک گردش دو روزه به چوپانان بیاورم شما بگویید با آنان چه کنم؟ خوب جواب مشخص است و ببینید روزی چند سفر از این سفرهای فرهنگی، تفریحی، مطالعاتی به خاطر همین کمبود کنسل می‌شود؟ بسیاری.

جاذبه‌های چوپانان جهانی است باور کنید که اگر من آن زیبای خفته«ریگ جن» را بخواهم بیدار کنم اولین نیازم همین مهمانسراست نگذارید افراد غریبه و سرمایه‌گذاران بیگانه پیشدستی کنند و آن وقت بنشینیم و حسرت بخوریم و بگوییم این حق ماست غریبه‌ها در چوپانان چه می‌کنند؟
() نظرات
  موضوع: مقاله و شعر ،  نوشته شده در تاریخ شنبه 24 فروردین 1392 ساعت 02:54 ب.ظ
نویسنده: سعید مالکی

این مطلب که با نگارشی شیوا نوشته شده است توسط آقای بهنام میرافضل برای روزنامه همشهری ارسال شده است و در روز چهارشنبه ۱۳۹۲٫۱٫۲۱ به عنوان تیتر اول روزنامه در صفحه اول این روزنامه قرار گرفته است. آقای بهنام میرافضل یکی از دوستان آقای مرصاد مستقیمی است و غیر از مقاله‌های خبری برای روزنامه‌ها، کارگردان قابلی نیز هست و به تازگی یکی از فیلمهای ایشان با نام اصفهان قدیم در صدا و سیما پخش شده است.




() نظرات
  موضوع: حوادث ، مقاله و شعر ،  نوشته شده در تاریخ جمعه 23 فروردین 1392 ساعت 11:54 ق.ظ
نویسنده: سعید مالکی
 تعداد کل صفحه‌ها: (6) 1 2 3 4 5 6
۱۶ آذرماه ۱۳۸۹
روز اثبات وجود یوز در زیستگاه
حیات وحش عباس آباد

یوزپلنگ در پناهگاه حیات وحش عباس آباد