خبرها را با تلفن و ایمیل به ما برسانید. غلامعلی صمیمی: تلفن ۰۹۱۳۱۵۲۶۰۴۵ (ایمیلsamimi2008@yahoo.com)

بایگانی

مرداد 1399 (18)
تیر 1399 (12)
خرداد 1399 (14)
اردیبهشت 1399 (8)
فروردین 1399 (6)
اسفند 1398 (14)
بهمن 1398 (13)
دی 1398 (4)
آذر 1398 (13)
آبان 1398 (11)
مهر 1398 (17)
شهریور 1398 (13)
مرداد 1398 (12)
تیر 1398 (15)
خرداد 1398 (35)
اردیبهشت 1398 (18)
فروردین 1398 (9)
اسفند 1397 (19)
بهمن 1397 (17)
دی 1397 (12)
آذر 1397 (22)
آبان 1397 (8)
مهر 1397 (14)
شهریور 1397 (25)
مرداد 1397 (14)
تیر 1397 (19)
خرداد 1397 (24)
اردیبهشت 1397 (19)
فروردین 1397 (5)
اسفند 1396 (22)
بهمن 1396 (35)
دی 1396 (36)
آذر 1396 (33)
آبان 1396 (22)
مهر 1396 (14)
شهریور 1396 (16)
مرداد 1396 (12)
تیر 1396 (15)
خرداد 1396 (22)
اردیبهشت 1396 (32)
فروردین 1396 (10)
اسفند 1395 (47)
بهمن 1395 (40)
دی 1395 (35)
آذر 1395 (35)
آبان 1395 (48)
مهر 1395 (32)
شهریور 1395 (19)
فروردین 1395 (13)
اسفند 1394 (39)
بهمن 1394 (33)
دی 1394 (29)
آذر 1394 (42)
آبان 1394 (33)
مهر 1394 (41)
شهریور 1394 (30)
مرداد 1394 (46)
تیر 1394 (21)
خرداد 1394 (37)
اردیبهشت 1394 (26)
فروردین 1394 (8)
اسفند 1393 (19)
بهمن 1393 (34)
دی 1393 (40)
آذر 1393 (45)
آبان 1393 (25)
مهر 1393 (22)
شهریور 1393 (22)
مرداد 1393 (14)
تیر 1393 (15)
خرداد 1393 (28)
اردیبهشت 1393 (34)
فروردین 1393 (16)
اسفند 1392 (28)
بهمن 1392 (42)
دی 1392 (30)
آذر 1392 (17)
آبان 1392 (21)
مهر 1392 (26)
شهریور 1392 (25)
مرداد 1392 (32)
تیر 1392 (32)
خرداد 1392 (22)
اردیبهشت 1392 (35)
فروردین 1392 (24)
اسفند 1391 (37)
بهمن 1391 (28)
دی 1391 (23)
آذر 1391 (22)
آبان 1391 (44)
مهر 1391 (21)
شهریور 1391 (27)
مرداد 1391 (19)
تیر 1391 (25)
خرداد 1391 (20)
اردیبهشت 1391 (16)
فروردین 1391 (18)
اسفند 1390 (43)
بهمن 1390 (30)
دی 1390 (47)
آذر 1390 (47)
آبان 1390 (33)
مهر 1390 (29)
شهریور 1390 (29)
مرداد 1390 (31)
تیر 1390 (40)
خرداد 1390 (61)
اردیبهشت 1390 (50)
فروردین 1390 (69)
اسفند 1389 (69)
بهمن 1389 (43)
دی 1389 (40)
آذر 1389 (72)
آبان 1389 (1)
آبان 1388 (5)
مطالب قبل از آذر ۸۹

آمار سایت

 كل مطالب:

 بازدیدهای امروز:
 بازدیدهای دیروز:
 بازدیدهای این ماه:
 بازدیدهای ماه قبل:
 كل بازدیدها:
flag counter
نقش مردم در انتخابات [X]
چهارشنبه 10 اسفند 1390

با عرض سلام و ارادت خدمت شما همشهریان عزیز و خونگرم چوپانان.

همان طور که شما عزیزان می دانید، بعد از انقلاب شکوهمند جمهوری اسلامی ایران، مردم این سرزمین حق انتخاب برای خود پیدا کردند. و چه خوب است که انسان از این ودیعه الهی یعنی قدرت اختیار بتواند استفاده کند و این مهم پس از انقلاب روی داد.
اما خوب است در کنار این اختیار و آزادی از قدرت مشورت هم استفاده نماییم. برای مثال هنگام خرید از یک نمایشگاه، حق انتخاب نهایی با ماست. اما بهتر است از راهنمایی های فروشنده و یا دیگر مشتریان هم بهره بگیریم. در انتخابات هم برای اینکه بتوانیم بهترین را انتخاب کنیم، باید از این راه کمک بگیریم.
همانطور که مستحضر هستید، ما به زمان برگزاری انتخابات نزدیکیم و از تمامی اهالی چوپانان انتظار می رود که علاوه بر حضور در انتخابات، اصلح ترین فرد را انتخاب کنند. و این مهم به دست نمی آید، مگر با قدرت مشورت و دید دقیق و ریز نسبت به کاندید ها.
می بینیم که این ایام به میدان مسابقه ای برای نمایندگان تبدیل شده که جایزه ی آن خدمت به مردم و شرط پیروزی آن مواردی چون : پایداری به اصل ولایت، دین داری، صداقت و... می باشد. که امید است فرد انتخاب شده پس از آن که از مسابقه سخت سربلند بیرون آمد، به وظایف خود عمل کرده و از حقوق مردم دز مجلس دفاع کند.
امید است که باری دیگر سراسر ایران و بخصوص چوپانان، زبانزد و حماسه آفرین باشد. و انشاءالله به این نگین کویر نگاهی ویژه شود.

رضا ثابتی

1390/12/10

() نظرات
  موضوع: مقاله و شعر ،  نوشته شده در تاریخ چهارشنبه 10 اسفند 1390 ساعت 10:39 ب.ظ
نویسنده: مصطفی مراد
مطلب زیر امروز توسط ذبیح در وبلاگ خودش نوشته شده و چون دارای نکته‌های بسیار ظریف و مهمی است آنرا در اینجا نیز نقل می‌کنیم.
ما گمان می‌کنیم که آبادی بزرگان زیادی دارد ولی تاکنون خود را درگیر با مسائل و مشکلات آبادی نکرده‌اند و با هم برای انجام کارهای بزرگ همدل و همداستان نشده‌اند. جنب و جوشهایی که کمابیش در این قلمرو کویری رخ داده است بسیار امیدوار کننده است.


ظهر امروز جلسه ای با حضور قاضی طباطبایی، کاندیدای انتخابات مجلس نهم در منزل محمد سعادت برگزار شد. جلسه بیشتر جهت آشنایی آقای طباطبایی و مردم بود، چون هنو تبلیغات رسمی کاندیداها شروع نشده.
حدود 30 نفر از جوونا و پیرمردای آبادی تو جلسه حضور داشتن. نمدونم حضار جلسه را پسندیدن یا نه! ولی من که ...



اول از همه خوشم اومد که قاضی نرفت رو مبل بشینه. مث بقیه نشست رو زمین. بنظر میاد این طباطبایی با اون قاضی 4 سال پیش که با 30 تا اسکورت میومد و همه را با جذبه ش غروربارون مکرد یچیزووکی فرق کرده!
جلسه با بخوربخور شروع شد. بعدشم سکوت فراگیر شد و بیشتر به مراسم فاتحه خونی مموند. با چشم و ابرو همه به همدگه اشاره مکردن. متاسفانه یه نفر بزرگ و حرف زن نداریم که اینجور مجالسا دستش بگیره و بتونه اداره کنه. واقعاً باعث خجالته.
بالاخره میزبان جلسه یه خوش آمد نصفه کاره به قاضی گفت و آقای طباطبایی با لهجه اصفهونی غلیظش جلسه را دست گرفت. یه معرفی کلی از خودش و سوابق اجراییش گفت و قصد خدمترسانی و توانایی بالا و ... قرار شد نقطه نظرای چوپونونیا را بشنوه. اللبته رو یه تکه حرفاش خیلی حرف دارم. ولی فعلا که آتشم زیر خاکستره!
مجید اسکندر اول از همه شروع کرد و یه خوشامد گفت و سالن ورزشی را مطرح کرد. بعدشم پیرمردا یکی یکی مشکلاتا مگفتن. منم نیمخیز شدم تا حرفما بزنم یواش یواش. یکی برا قطب کشاورزی و بودجه خشکسالی مگفت. یکی برا چاههای موتوری. یکی اسفالت جاده حجت آباد، یکی ورزش جوونا... یدفه همهمه شد. هرکسی با بغل دستیش حرف مزد. یعنی یچیزی مگم یچیزی مشنوتا! صدا به صدا نمرسید. فقط باید جیغ مکشیدی تا ملت ساکت شن. طباطبایی هم هاج و واج به قیافۀ تک تکشون نگاه مکرد و رد مشد. حتی یه کلمه هم نمفهمید. چون چوپونونیا اومده بودن شب نشینی با بغل دستیاشون. 10 دقه بیشتر شد این وضع!
بقدری بهم ریختم که نمدونستم چی بگم. بلند شدم و عذرخواهی کردم و گفتم همتون از من بزرگترت و معذرت مخام. ولی یکی یکی حرف بزنت، آقای طباطبایی که رفت تا صبح بشینت شب نشینی کنت! بعدشم برگشتم سر کارم!
خیلی خجالت آور بود. الان به هرکه بگی مهمترین مسئله چوپونون چیه مدونه! ولی یه نفرم قول شهرشدن چوپونونا ازش نگرفت. یعنی شهرشدنمون از سالن و جاده و کود و چاه مهمتر نبود؟! همۀ اونا مهمه ولی ما چوپونونیا تو اولویت بندی صفر هستیم. یه چیز دگه اینکه خواسته های بیربط هم نباید داشته باشیم. یاد اون بنده خدا افتادم که وقتی رئیس کل بنیادشهید استان اومده بود مسجد بلند شد و گفت گوسفنداما دزدیدن. رئیس بنیادشهید مونده بود چی بگه.
بگذریم...
                         

هنو جلسه ادامه داره... خبر کاملشا بعد منویسم همینجا...


نکتۀ دگه که یادم رفت بگم حضور حاج داود فودازی همراه قاضی بود. حاج داود از سرمایه دارا و بانفوذترین اشخاص تو نایینه!
اینجور که دوستان مگن جلسه به همون سبک و سیاق (ایشالا که غلط ننوشتم) تا نیمساعت بعدش ادامه داشته. البته با یه کوچولو همهمۀ کمتر!
قضیۀ شهرشدن هم توسط "قدم" مطرح شد. بهزاد فاتح و عباس رفیع و بعدشم بقیه دنبال بحثا مگیرن. آقای طباطبایی قول پیگیری دادن ولی قول موفقیت ندادن. بعدشم ناهار و سری هم به حسینیۀ 72 تن زدن و راهی چاهملک شدن.
منم حالا از جوش پایین اومدم. ولی خداییش خیلی از این ضربه هایی که خوردیم بخاطر نداشتن یه مدیر تو چوپونون بوده. یکی که هم باسواد باشه، هم حرفزن باشه، هم دلسوز باشه، از هیچ قدرتی نترسه و مطالبات آبادیشا مطرح کنه...
ده ساله که همۀ حرفم تو چوپونون همین بوده که ما بزرگ نداریم تو آبادی!
() نظرات
  موضوع: مقاله و شعر ،  نوشته شده در تاریخ جمعه 28 بهمن 1390 ساعت 07:19 ب.ظ
نویسنده: سعید مالکی
راهیان نور - قسمت چهارم

صبح ساعت 5 از خواب بیدار شده و به بیت الزهرا رفتم. نماز جماعت صبح با شکوه تمام برگزار شد. سپس صبح گاه مشترک دانش آموزان استان های مختلف در محوطه اردوگاه برگزار شد. هوا سرد و تاریک بود. پس از صرف صبحانه با اتوبوس ها وارد جاده ای شدیم که زمانی جاده ی اصلی و محل تردد رزمندگان جبهه های حق علیه باطل بود.
در آن زمان چون جاده اهواز - آبادان به شدت زیر آتش دشمن بود، جاده ای را طی می کردیم که هزاران هزار بسیجی و داوطلب و نیروهای سپاه و ارتش قدوم مقدس خود را بر آن نهاده و از آن گذشته بودند. اما بسیاری از آنان دیگر باز نگشتند. در اتوبوس دو تن از راویان محترم از این افتخارات و ازخودگذشتگی های بسیار روایت می کردند. ناقلان جنگ و راویان دفاع مقدس و بازماندگان این 8 سال، سینه هایی پر از خاطرات گفته و نهفته دارند و گنجینه هایی از تاریخ این سرزمین هستند. آیا من و این دانش آموزان این ها درک می کنیم؟ و آیا آنان از ما راضی و خشنود هستند؟ این جاده بیش از 125 کیلومتر از مرز فاصله دارد. مسافتی را طی کردیم تا به کارخانه فولاد نورد اهواز رسیدیم.
دروازه ورودی اهواز و کارخانه نورد محلی بود که عراقی ها تا نزدیکی آن یعنی شهر حمیدیه جلو آمده بودند و در منطقه شوش دانیال، تا 2 کیلومتری شهر پیش روی کرده بودند. و به رودخانه کرخه رسیده  بودند. بنابراین پل کرخه را نیروهای خودی منفجر کرده بودند تا مناطق وسیع تری همچون اندیمشک و دزفول به تصرف دشمن در نیاید. انفجار روی بهمن شیر توسط نیروهای خودی سبب شد مناطق بیشتری در آن محدوده تصرف نشود.
پس از طی مسیری تقریبا 1 ساعته به دارخویین رسیدیم و از آنجا بسیار شنیدیم. منطقه جنگی از این ناحیه شروع می شد. هنگامی که منطقه انرژی را از داخل اتوبوس دیدم دنیایی از خاطرات آن زمان برایم زنده شد. سال 64 حدود 30 روز در این منطقه بودم در کنار رزمندگان تیپ قمر.
() نظرات
  موضوع: مقاله و شعر ،  نوشته شده در تاریخ جمعه 28 بهمن 1390 ساعت 08:25 ق.ظ
نویسنده: مصطفی مراد
  موضوع: مقاله و شعر ،  نوشته شده در تاریخ چهارشنبه 12 بهمن 1390 ساعت 12:35 ب.ظ
نویسنده: سعید مالکی
راهیان نور - قسمت سوم

صبح، شرح وظایف من مشخص شد. خودروی لندکروزی تحویل گرفتم و مقرر شد، درضمن مراجعه به آموزش و پرورش دزفول، سولات نهایی را تحویل بگیرم و به مقر برده و با مراجعه به مناطق استقرار رزمندگان تیپ از آنها امتحان گرفته و رفع اشکال نمایم. مقر هایی همچون : خرمشهر، آبادان و... .
آرام آرام به محیط عادت کرده بودم و ارزش هایی دیگر، جایگزین وابستگی به دنیا و خانواده و مادیات شد. دیگر ترس در من جایی نداشت. دیگر من خود را یک معلم نمی دانستم. من آنجا شاگردی بودم که از یکایک آن رشید مردان، درس می آموختم.
و امروز این ها پای به سرزمینی می گذارند که زمانی محل درگیری با دشمنان بعثی بوده. چگونه آن حال و هوا و آن شرایط را برای اینان توصیف کنم؟ چگونه آن ها را معرفی نمایم؟ من که عمری معلم بودم. آن  هم معلم تاریخ و چهره های بسیاری را به دانش آموزان معرفی می کردم، ولی اکنون از شناساندن عاجزم. عاجز از اینکه به این دانش آموزان 16-15 ساله بفهمانم آن ها که بودند و چه شرایط و مشخصاتی داشتند.از اینکه بگویم : زمینی بودند. تاریخ ساز بودند. افتخار آفرین بودند. من عاجزم یا این ها نمی فهمند؟
اتوبوس حامل دانش آموزان پس از طی مسافت طولانی به سوی سرزمینی می رفت که زمانی من نیز، خسی در آن دریای بزرگ بودم. در راه برای دانش آموزان از خاطرات آن دوران می گفتم. اما نمی گرفتند. آخر این ها چند سال پس از پایان جنگ به دنیا آمده بودند؟
پس از نماز و صرف شام جلسه توجیهی کوتاهی برای دانش آموزان در محل اسکان برگزار گردید. و فلسفه حضور اردوهای راهیان نور و درس هایی را که باید از این اردو آموخت، برای آنان توضیح داده شد. همچنین برای همکاران فرهنگی و سرپرستان اردو جلسه کوتاهی برگزار شد.
اردوگاه مساحت بزرگی داشت. وارد محوطه که می شدیم، دسته های عزا دار به مناسبت ماه محرم در حال عزاداری بودند. و در بیت الزهرا که سوله ای در محوطه مرکزی بود نیز مراسم عزاداری برگزار بود.
هوا کمی سوز داشت. ساعت 11:30 شب محل خواب هر کاروان مشخص گردید. تختی را انتخاب کرده و وسایل شخصیم را در آن جای دادم و بر آن دراز کشیدم. خستگی راه طولانی مرا کسل کرده بود. دیگر جوان نبودم. میانسالی با 52 سال سن.
علیرغم خنده و شوخی بچه ها، در فکر بودم. پس از مدتی این سوال در ذهنم تداعی شد. چرا به اینجا آمده ایم؟ بیست و چند سال از پایان جنگ گذشته و ما به دنبال چه هستیم؟ این سوالات در ذهنم غوغایی به راه انداخته بود. آیا گذر زمان می تواند من و بقیه بچه ها را به آن دوران باز گرداند؟ آیا اهداف اردوی راهیان نور تحقق خواهد یافت؟

() نظرات
  موضوع: مقاله و شعر ،  نوشته شده در تاریخ یکشنبه 9 بهمن 1390 ساعت 07:30 ق.ظ
نویسنده: مصطفی مراد

راهیان نور - قسمت دوم

در آن روز سرد آذر ماه، محوطه و حیاط سپاه پاسداران، پر بود از دانش آموزان بسیجی با شکل و شمائل آن دوران که در صف های منظم به سخنان فرمانده سپاه شهرستان و مدیریت آموزش و پرورش آن منطقه گوش فرا داده بودند.
پس از تحویل گرفتن ظروف بسته بندی شده ی نهار و بسته های فرهنگی، به وسیله ی 7 دستگاه اتوبوس سازماندهی شده به سمت جنوب به حرکت در آمدیم. در بین راه، شیطنت های دانش آموزی و شیوه ی ضعیف پذیرایی نهار در پیاده رو ها و معابر خطرناک و پر رفت و آمد آن هم توسط دانش آموزان پر انرژی در شهر کوچک آلونی چهارمحال بختیاری از نکات قابل توجه بود.
خاطرات سفر قبلی با نگاه کردن به اطراف جاده همچون فیلمی در ذهنم تداعی می شد. پس از گذشت چندین ساعت بالاخره در ساعت 19:30 به اردوگاه شهید مسعودیان اهواز رسیدیم. و مورد استقبال قرار گرفتیم. در مرحله ی اول با دانش آموزان صحبت مختصری شد و سپس وارد اردوگاه شدیم و در آنجا با نمایندگان جلسه کوتاهی برگزار شد.
در فضای باز با چای داغ از ما پذیرایی شد. همچنین عطر حرم آقا ابا عبدالله (ع) که فضای اردوگاه را پر کرده بود، روح ما را نوازش می داد.
پرچم های سرخ و سیاه بر در و دیوار اردوگاه نصب شده بود و خادمان و طلاب راهنمایی و هدایت راهیان را بر عهده داشتند. آری اکنون با همراهی دانش آموزان سفری داشتیم به مناطق جنگی سال ها پیش. مناطقی پر از خاطرات که وجب به وجب آن جای پای انسان هایی بی مدعا و بریده شده از قید و بند های دنیایی و مادی بود. آیا امروزی ها آنها را درک می کنند؟ این ها سالیان سال پس از پایان جنگ به دنیا آمده و بزرگ شده اند.
آن سال (ایام جنگ) پس از طی 15 ساعت راه، به مقر تیپ به منطقه شوشتر رسیدیم.تیپ قمر بنی هاشم و بخشی از لشکر نجف اشرف در آن منطقه مستقر بودند. از چیزهایی که به چشم می خورد، چادر ها و خودرو ها، انسان هایی جوان و پیر در رفت و آمد، کانال هایی درون زمین، گونی هایی پر از خاک و تانکر های آب بود.
اولین شبی که در محل خدمت بودم، به خانه و خانواده و کودک چند ماهه خود می اندیشیدم. که اکنون فرسنگ ها از من فاصله داشتند.
صدای غرش هواپیماهای عراقی، مرتب به گوش می رسید. همچنین صدای توپخانه دشمن بعثی نیز قابل شنیدن بود.
حال پس از گذشت بیست و چند سال، دانش آموزان را به آن مناطق می بردیم تا در یابند بر سر این سرزمین چه گذشته و برای حفظ آن چه خون هایی ریخته شده. آن زمان ترس از مرگ مرا احاطه کرده بود اما اثری از ترس در چهره ی دیگران دیده نمی شد. آیا من با آنها متفاوت بودم؟

() نظرات
  موضوع: مقاله و شعر ،  نوشته شده در تاریخ شنبه 1 بهمن 1390 ساعت 12:13 ب.ظ
نویسنده: مصطفی مراد
شعر «مادری داشتم» [X]
پنجشنبه 29 دی 1390

  موضوع: مقاله و شعر ،  نوشته شده در تاریخ پنجشنبه 29 دی 1390 ساعت 12:00 ق.ظ
نویسنده: سعید مالکی
«ببین و نپرس» (۲) [X]
چهارشنبه 28 دی 1390

«ببین و نپرس» (۲)
بعد از خواندن نوشته ای با عنوان درد دل «ببین و نپرس و چوپونون» توسط دوستم حمید رضا علاقه‌مند شدم، اگر بشه منو با «ببین ونپرس» آشنا کنه، خوشبختانه شرایطی فراهم کرد تا من خدمت «ببین و نپرس» برسم.
بعد از آشنایی اولیه، از «ببین و نپرس» پرسیدم چرا مردم چوپونون اینقدر چوپونون را دوست دارند و بش مینازن؟!
«گفت: خوب دوست دارن دیگه، هر کی یه چیزی دوست داره.مردم چوپونون هم چوپونون را دوست دارن، ایرادی داره از نظر شما؟!»
گفتم: جناب ببین و نپرس درست جوابم رو بده، آخه هر چی من نگاه میکنم چوپونون غیر از راه دور و آب شور و تَفِ باد و جیغ و داد و ... چی چی داره آخه؟!
«گفت: خوب درسته، چوپونون اینا را داره ولی یه چیزای دیگه هم داره که تو نمی‌بینی و مردمی که چوپونون را دوست دارن اونا را می بینند.»
گفتم: یعنی میفرمایید من کورم؟!
«گفت: نه امیر محمد عزیزم جسارت نکردم، البته که چشم سر را همه کم و بیش دارن! منظورم چیز دیگه‌ای بود. در زمان قدیم، قصه‌ای را در مورد خلیفه و لیلی نقل میکردن که با این دو بیت شروع میشد:

گفت لیلی را خلیفه کان تویی
کز تو مجنون شد پریشان و غَوی؟

از دگر خوبان تو افزون نیستی!
گفت: خامش! چون تو مجنون نیستی

و حکایت چوپونون و مردم چوپونون هم همینه امیر محمد عزیز، ضمن اینکه خداوند هیچ چیز را و هیچکس را بدتر از دیگری خلق نکرده و از قدیما گفتن:

آن یکی خر داشت پالانش نبود
یافت پالان، گرگ خر را در ربود

کوزه بودش، آب می‌نآمد به دست
آب را چون یافت خود کوزه شکست
(می‌نآمد = نمی‌آمد)

گفتم: من که آخر نفهمیدم،  راه دور و آب شور و تَفِ باد و جیغ و داد و ... چه عشقی داره؟! و چطور چپونون و هفتمون و آشتیون و تهرون و ایراج و اصفهون خیلی با هم فرقی ندارن .
«ببین و نپرس» گفت :اگر ممکنه به ذهن عزیزتان بفرمایید از اون بالا یه کم بیاد پایین تا با هم بریم و اگه لازمه این فرغون هم خدمت شما!
گفتم:« خیلی خیلی ممنون که علیرغم اینکه تو «ببین و نپرسی» بازم ما تو را می بینیم و می پرسیم و تو هم فروتنانه جوابمون رو میدی. ولی تو را به خدا من گیج هستم، بیشتر گیجم نکن؟!»
[حمیدرضا جلال]
() نظرات
  موضوع: مقاله و شعر ،  نوشته شده در تاریخ چهارشنبه 28 دی 1390 ساعت 10:24 ق.ظ
نویسنده: سعید مالکی
راهیان نور - قسمت اول

چند روزی است که حال دیگری دارم. اما قابل وصف نیست. از زمانی که امر شد یکی از کاروانهای راهیان نور را همراهی کنم، مدام فکر و ذهنم مشغول بود.
دیماه سال 1364 بود و در آموزش و پرورش شهرستان بروجن خدمت می کردم. و بنا به ضرورت، آموزش نظامی ده روزه ای دیدم. آموزشی که با روحیات من سازگاری نداشت. منی که حتی تفنگ اسباب بازی برای بچه خودم نمی خریدم، اسلحه به دست گرفته و لباس نظامی می پوشیدم. آخر من یک معلم بودم، یک فرهنگی.
در همان آموزش انگشت پایم شکست و کاملاً فهمیدم که اصلا روحیه نظامی ندارم.
سال 64 بهمنی داشت سرد و برفی. مجتمع آموزشی رزمندگان تیپ قمر بنی هاشم (ع) که متشکل از بچه های زرین شهر، چهار محال بختیاری و... بود، برای تدریس و امور آموزشی اعلام نیاز کرد و من آماده اعزام شدم. مرتب در ذهنم جبهه و جنگ و مسائل مربوط به آن رژه می رفت. روز اعزام آن سال را خوب به خاطر می آورم. هوای سرد و برفی بروجن به یک روز گرم تابستانی تبدیل شده بود. شهر حال و هوای دیگری داشت. خانواده های اعزامیان، مارا با بوی خوش اسپند و کندر و همچنین با خواندن نوحه های محلی بختیاری همراهی می کردند.
ما طبق برنامه سوار اتوبوس شدیم و من به مجتمع آموزشی تیپ قمر بنی هاشم که مقر آن در تپه های اطراف شوشتر بود اعزام شدم.
اکنون (سال 90) یکبار دیگر برای یادآوری جانفشانی ها و زیارت شهادت گاه رزمندگان به آن منطقه می رفتم.
همراهانم درسال 64 رزمندگانی بی آلایش و ساده پوش بسیجی و بی ادعا و امروز دانش آموزانی که کمتر با این مسائل آشنایی داشتند بودند.
صبح پس از حضور در مدیریت و تمهید مقدمات و هماهنگی لازم با کارشناس فرهنگی به اتفاق مدیریت محترم، ساک به دست که حاوی وسایل شخصی بود، به محل اعزام در سپاه پاسداران انقلاب اسلامی در شهرستان فلاورجان رفتیم.         

() نظرات
  موضوع: مقاله و شعر ،  نوشته شده در تاریخ سه شنبه 27 دی 1390 ساعت 09:52 ق.ظ
نویسنده: مصطفی مراد
مستند برات [X]
دوشنبه 26 دی 1390

( مستند برات )

از دیرباز رسم بدین گونه بوده که  در اعیاد و جشن ها، با شربت و شیرینی از مهمانان پذیرایی می شده. که خوشبختانه این رسم پسندیده تا به حال نیز به قوت خود باقی مانده است.
یکی از این اعیاد، عیدی است که  در روز قبل نیمه ی شعبان مصادف با میلاد منجی عالم بشریت برگزار می گردد و آن را "برات" می نامند.
مردم روستا از چند روز قبل در تلاش و تکاپو برای هر چه بهتر برگزار کردن این عید هستند و جالب اینکه اکثر رسوم این عید بزرگ را نیز حفظ کرده اند.
مردم این عید را در گلزار شهدا و قبرستان که به زبان محاوره ای به آن مزار می گویند برگزار می کنند. چون معتقدند این روز بزرگ، متعلق به عزیزانی است که فوت شده اند و در جمع ما نیستند. و به این روز "برات" می گویند.
زنان زحمت کش چوپانان از صبح مشغول آماده کردن مقدمات مهمترین وسلیه ی پذیرایی می شوند. یعنی: "سیروک"
سپس اعضای خانواده با در دست داشتن سیروک و شیرینی و... . آماده رفتن بر سر مزار عزیز خود می شوند که به این عمل در اصطلاح "خیرات" می گویند.
البته این روی خوب ماجرا است. پس از چندی صبر و تحمل شاهد صحنه ای در مزار هستیم که تمام وجودمان دچار اندوه و تأسف می شود.
لیوان های یک بار مصرف با حرکت باد به این طرف و آن طرف غلتانند. سیروک ها و شیرینی های برجامانده روی زمین با خاک یکسان شده اند. آری این مکان مقدس که چند ساعت قبل روح آدمی را نوازش می داد، حال به مکانی تبدیل شده که کمتر کسی رغبت می کند به آنجا برود.
بیاییم با کمی تلاش اینگونه رسوم پسندیده را برای همیشه حفظ و زبانزده همه ی مردم کنیم. و با بی انصافی از زیبایی های آن نکاهیم.
در آخر از عزیزانی که خود را وقف مردم کرده اند و همیشه برای زیبایی و پاک بودن چهره شهر تلاش کرده اند و از تمام نیروهای خدماتی چوپانان تقدیر و تشکر به عمل می آوریم.

-رضا ثابتی-

() نظرات
  موضوع: مقاله و شعر ،  نوشته شده در تاریخ دوشنبه 26 دی 1390 ساعت 08:59 ق.ظ
نویسنده: مصطفی مراد
درد دل «ببین و نپرس» و چوپونون

یادت هست یه روزی بت گفتم میخوان در جلسه ای خیلی تقدیر و تمجیدت کنن و قراره بگن چوپانان الماس خوش تراش کویره و تو فروتنانه گفتی این آرزوها را ندارم و پدرانم بم گفتن:

«آرزو میخواه لیک اندازه خواه           بر نتابد کوه را یک پر کاه»

یه روز دیگه بت گفتم میخوان اسمتا عوض کنن. بم گفتی:
«میم و واو و میم و نون تشریف نیست
لفظ «مومن» جز پی تعریف نیست
زشتی آن نام بد از حرف نیست
تلخی آن آب بحر از ظرف نیست»

حالا هم که بت میگم اجازه بده بالای سردرت بنویسن:
به قطب ... خوش آمدید
به شهر فلان پرور و بهمان پرور خوش آمدید
به مرکز جهان اسلام خوش آمدید
میگی:« دست از سر کچلم بردارید همون اسم خودم به تنهایی خیلی قشنگه و راضی نیسم هیچی بش اضافه کنید. فامیلم نمیخوام و اگه خیلی هنرمندید یه دکتری پیدا کنید که بتونه یه مرهمی به این زخمای دو سه دهه ای که بعضیاتون بم وارد کردید و بقیتونم بی تفاوت از کنارم گذشتید بزاره».

راسشو بخوای ببین و نپرسم نمیدونه از دست این لجبازیای تو چه خاکی به سر کچلش کنه البته من پیغومتو برای سایت چوپونون ایمیل میکنم. ان شاء الله که وابستگان بزرگترت بتونن با پارتی بازی بالاخره دکتری مناسب درد و حالت پیدا کنن.
(حمیدرضا جلال)
() نظرات
  موضوع: مقاله و شعر ،  نوشته شده در تاریخ سه شنبه 20 دی 1390 ساعت 11:29 ب.ظ
نویسنده: سعید مالکی
شرح این هجران و این سوز جگر
این زمــان بگــــذار تا وقت دگــر

با سلام و عرض ادب خدمت همه دوستان و همشهریان
عزیزانی که در نظر سنجی مورخه 28/9/90 شرکت فرموده و نظر و ایده خود را ابراز فرموده‌اند برادرانه توجه آنان را به نکاتی چند جلب مینمایم، امیدوارم این مقوله باعث اظهار نظر جدید و حاشیه پراکنی‌های مجدد نگردد:

۱- این مقاله و پیشنهاد حقیر موجب گردید تا دوستان به طور غیر مستقیم وارد در یک روند دموکراتیک و در واقع تمرین دموکراسی گردند. چه خوب است همه پیشنهادات به نقد کشیده شود و از بین نظرات، نظر حداکثری به دست آید.

۲- در تمرین دموکراسی بایستی سعی کنیم از جاده حق و حقیقت خارج نگردیده و سعی کنیم نظرات به خلط مبحث آلوده نگردد که خدای ناکرده به جای وصل به فصل نینجامد (که متاسفانه در پاره ای موارد اینچنین بود)

۳- بهتر است دوستانی که نظر ابراز میفرمایند از به کار بردن نام مستعار بپرهیزند زیرا در محیط کوچکی چون اجتماع چوپانان افراد در نهایت یکدیگر را خواهند شناخت پس چه بهتر که با نام واقعی خود مطلب را درج فرمایند که اسباب زحمت و پراکنش شایعات نگردد و بتوان با شناخت نظر دهنده از مطلب نتیجه بهتری گرفت، لذا از مدیریت محترم سایت هم خواهشمندم در صورت صلاحدید مطالب نا شناخته و اسامی مستعار را درج نفرمایند.

۴- سعی گردد در بیان مطالب با یکدیگر پرخاش و تندی یا خدای ناکرده اتهام ناروایی وارد ننمایند که علاوه بر جزای آخرت اسباب دلخوری دنیوی را نیز در بر خواهد داشت و این شایسته اجتماع کوچک و با فرهنگ ما نیست.

۵- در خاتمه نظر به اینکه حداکثر افراد، مخالف تغییر نام چوپانان بودند که البته نظر آنان محترم است پاره‌ای از دوستان مطلب را به نحوی بیان فرمودند که انگار نویسنده مطلب به چوپانان بی‌علاقه و یا مسقط الرأس خود را قبول ندارد و یا دوست ندارد. خیر اینچنین نیست بنده به سهم خود سر و جانم را فدای زادگاهم می‌نمایم و امیدوارم اگر در حیاتم توفیق زیستن در وطن و خدمت به آن را نیافتم منزلگاه آخرتم خاک پاک چوپانان باشد و در کنار تربت پاک پدر و مادرم و همه خوبان زادگاهم بیارامم.
والسلام.

عباس زاهدی   
یزد - ۱۳۹۰٫۱۰٫۱۰
() نظرات
  موضوع: مقاله و شعر ،  نوشته شده در تاریخ یکشنبه 11 دی 1390 ساعت 08:20 ب.ظ
نویسنده: سعید مالکی
[برگرفته از وبلاگ ذبیح]
برای آنکه همه نظرهای شما در یک جا باشد نظرهای خود را در وبلاگ ذبیح مطرح فرمایید. راه میان‌بر به بخش نظرات مربوط به این مقاله این است:

http://chopponoon.mihanblog.com/post/comment/240



تصمیمی مهم برای چوپونون

الان یکی دو هفته ای مشه که زمزمه هائی مبنی بر یک تغییر جدی در یکی از رسوم چوپونون داره به گوش مرسه. یک سؤال جدی! آیا مراسم سوم (صبح) لزومی داره؟

مراسم سوم
مراسم صبح سوم منحصر به خود چوپونونه. مراسمی با زیبائیها و سختیهای خاص خودش. پیش از طلوع آفتاب صبح سومین روز درگذشت متوفی مردم جلوی منزل وی تجمع میکنن. بقدری این مراسم برای اهالی حائز اهمیته که تمام فامیل و دوستان از شهرهای اطراف خودشونا میرسونن. اهالی روستا بویژه بزرگترا که مقیّدترن هم هرجور شده تو این مراسم شرکت میکنن. مردم از راههای دور خودشونا میرسونن تا مراسم سوم از دستشون درنره. صاحبان عزا از قبل حضور مردم که هنو هوا تاریکه جلوی در خونه وامیستن و به مردم خوشآمد میگن. مردمی که از راههای دور و نزدیک اومدن اکثراً درکنار صاحبان عزا جلوی درب خانه می ایستند و پشت سر هم از بقیه میخوان که برای مرحوم فاتحه بخونن:

رحم الله من یقرأ الفاتحة ...

صاحبان عزا از مردم بویژه بزرگترا میخوان که داخل منزل در اتاقی که برای پذیرائی مهیا شده بشینن. برای اینکه سرما از تن مردم بیرون بره معمولاً از افراد نشسته و ایستاده با چای پذیرائی میشه. بتدریج مردم جمع میشن و شلوغ میشه. درست لحظهٔ طلوع آفتاب بزرگان و صاحبان عزا حرکت بسمت مزار عزیزشونا شروع و مردم هم اونا را همراهی میکنن. چُوشی کنا (چاووش خوانها) از در خونه تا سر مزار چُوشی مکنن و تو پایان هر مصرع مردم با "یا حسین" جواب میدن.سر خاک مرحوم حمد و سوره ای قرائت میکنن و بعضاً اهالی سرکی به اموات خودشونم میزنن و مجدد بسمت خونهٔ عزا حرکت میکنن. صاحبان عزا باز هم جلوی در منزل به مهمونا خوش اومد میگن. ولی اینبار اهالی دم در وانمیستن و میان داخل و باز هم با چای پذیرائی میشن. بعضاً شیرینی، خرما و حلوای خیراتی هم میدن. یه رسم دیگه ای که در مراسم به چشم میخوره اینه که اگه متوفی طفل صغیر داشته باشه بعضیا از چائی و پذیرائیشون برنمدارن و به حساب خودشون مال یتیما نمیخورن. این مسئله بارها و بارها باعث دلخوری صاحب عزا که تدارک دیده شده و چه بسا اسراف و تبذیرایی که بهمین دلیل رخ داده.

حالا مشکل چیه؟!
بحثا سر این مراسم داره به اوج خودش میرسه و نظرات موافق و مخالف از گوشه و کنار شنیده میشه. مراسم صبح زود و قبل طلوع آفتاب روز سوم در روایات و احادیث دیده نشده، پس این مراسم ما ریشهٔ مذهبی نداره. از طرفی برگزاری این مراسم با وجود سرمای سوزناک کویری که حتی تحملش تو تابستونا هم مشکله بنظر معقول نمیاد. به پیشینهٔ این مراسم هم که نگاه میکنیم همهٔ قدیمیا به دو دلیل اشاره میکنن: نخلکیا و رعیتا! قدیما جمعیت اصلی چوپونونا کارگرای نخلک و رعیتا تشکیل مدادن. لذا با توجه به اینکه این دو گروه همچون دیگر اهالی، برای اموات و شرکت در مراسماشون اهمیت و احترام خاصی قائل بودن این مراسما به صبح زود انداختن تا بتونن تو مراسم حضور داشته باشن. رعیتای قدیم از صبح میرفتن دشت تا ظهر و هیچ وقتی جز طلوع آفتاب نداشتن. نخلکیا هم که اتوبوسشون صبح میرفت و عصر میومد لذا بجز صبح نمیتونستن تو مراسم حضور بهم برسونن. بالاخره این مراسم بتدریج جزئی از رسوم ما شد و باعث شد که خیلی از ماها روش تعصب و غیرت زیادی نشون بدیم.
اما الان قضیه کلی فرق کرده. دیگه تک و توکی نخلکی بیشتر باقی نموندن که معمولاً همین چند نفرم تو مراسم سوم شرکت نمکنن. از طرفی رعیتا هم اون رعیتای قدیم نیستن و نزدیک ظهر که شد بیدار مشن و سری به زمیناشون میزنن و کار صبح تا ظهر قدیمیا را با ماشینای مدرنشون یساعته انجام مدن و برمگردن خونه. جالبه که بقول یکی از همشهریا رعیتا هم معمولا برا سوم نمیان.
صحبتی که بین مردم ریشه دوونده و هرروز بحثش داغتر مشه همیناست. میگن دیگه چه لزومی داره ما به سنتهای قدیمی پایبند باشیم؟ شاید شرایط اون قدیم ایجاب میکرده که مراسم صبح زود باشه. ولی الان که شرایط عوض شده که. الان که از رعیتا و نخلکیا خبری نی که. چرا باید مردممونا تو اون سرما اذیت کنیم؟ چرا باید صاحبای عزا که همه از راههای دور و نزدیک اومدن و خیلیاشون بچه کوچیک دارن باید از نیمه های شب آماده باش بشن و بساط پذیرائی و آماده کردن خونه و مهمونداری فراهم کنن؟ بد نیست تجدید نظری بکنیم.

مخالفا چی میگن؟
اکثراً افراد نسبت به تغییر مقاومن. دوس ندارن به موقعیت جدید فکر کنن. چرا که میترسن وضع از قبل بدتر بشه. لذا به همون شرایط قبلی رضایت مدن. خیلیا میگن به احترام پدرامون که این رسم زیبا را پیاده کردن ما هم این مراسما پابرجا نگهش میداریم. شاید جالب باشه براتون که خود منم فکرم به این گروه نزدیکتره. بعضیا از قشنگی و حس و حال زیباشون میگن و مخالفای مراسما متهم به تنبلی و بیحالی میکنن. بعضیا اشاره به بُعد تبلیغیش مکنن و از تعریف و تمجیدای اهالی روستاهای اطراف نسبت به این رسم چوپونون میگن. گوئی در مراسمای مختلف بارها و بارها شنیده شده که اهالی اطراف گفتن که احسنت به چوپونونیا که صبح زود با ذکر یاحسین و با یاد امام شهید میرن بسمت ایستگاه آخرشون. از اون گذشته از قشنگی و نشاط درونی که به آدم دست میده نمیشه چشم پوشی کرد.

سابقهٔ تغییر مراسم
اگه یادتون باشه شب تاسوعا عاشورا دستهٔ سینه زن و زنجیرزن از شب تا نزدیکای صبح در خونه ها میرفتن. بیچاره اونایی که آخرین خونه ها بودن. رسم بود و برا همه هم جا افتاده بود. ولی یه سبک سنگین کردن و با نظر مردم زمانشا به عصر تاسوعا انداختن.
اگه یادتون باشه دسته سینه زن و زنجیرزن تو حیاط خونه ها میومدن. اینم بتدریج برچیده شد و الان فقط یه توقف کوتاه جلوی در خونه میکنن و فاتحه و حرکت. درست و غلطشا کاری ندارم ولی الان دیگه این رسم هم برچیده شده.
اگه یادتون باشه تا همین چندسال پیش مراسم فاتحه خونی تو خونه ها انجام میشد. صبح فاتحه خونی که میشد صاحبای عزا کمربسته تو خونه هاشون منتظر ورود تدریجی و مستمر مهمونا بودن. ولی الان مراسم تو حسینیه برگزار مشه . این رسم هم تغییر پیدا کرده و اتفاق بدی نیفتاده.

نمدونم برداشتتون از این مقاله چیه. ولی باور کنین من نظر خاصی ندارم و نمدونم کدومش بهتره. لذا به بزرگای آبادی و صاحب نظرا میسپارم. جالبه حاج عباس و دیگر بزرگای آبادی هم میگن هرچی مردم بگن. یعنی اگه من و شما بخواهیم میتونیم یه تصمیم عملی برای چوپونونمون بگیریم. این گوی و اینم میدون. نظراتتونا بگین تا منتقل کنم.

فقط اگه میشه با اسمای خودتون نظرتون و دلایلتونا بیان کنین. مسلماً نکات جدیدتر و کارشناسی تری از شما خواهیم شنید!

برای نوشتن و خواندن نظرات بر روی لینک ابتدای این مقاله کلیک کنید.
() نظرات
  موضوع: مقاله و شعر ،  نوشته شده در تاریخ شنبه 10 دی 1390 ساعت 11:43 ب.ظ
نویسنده: سعید مالکی
مدتی است که در چوپانان بلا و مرگ و میر زیاد شده است. از قدیم رسم بر این بوده که هر وقت در جایی مرگ و میر و حوادث زیاد می‌شده مردم پولی جمع می‌کردند و با آن گوسفندی خریده و در قبرستان آنرا قربانی می‌کردند تا بلا از آن جا دور شود. بد نیست ما هم این سنت پدران خود را از یاد نبرده و به آن عمل کنیم.
[از طرف: حاج محمد افضل]
() نظرات
  موضوع: مقاله و شعر ،  نوشته شده در تاریخ شنبه 3 دی 1390 ساعت 08:41 ب.ظ
نویسنده: سعید مالکی
مطلبی با عنوان «دیدنیهای ایران - چوپانان شهر بادگیرها» در مجله اطلاعات هفتگی به چاپ رسیده که آقایان جواد جلالپور و امیر افضل جداگانه آنرا برای سایت ارسال کرده‌اند. تاریخ چاپ آن را نمیدانیم. اصل این مطلب در سایت مجله به آدرس زیر قرار دارد:



() نظرات
  موضوع: مقاله و شعر ،  نوشته شده در تاریخ چهارشنبه 30 آذر 1390 ساعت 05:29 ب.ظ
نویسنده: سعید مالکی
 تعداد کل صفحه‌ها: (6) 1 2 3 4 5 6
۱۶ آذرماه ۱۳۸۹
روز اثبات وجود یوز در زیستگاه
حیات وحش عباس آباد

یوزپلنگ در پناهگاه حیات وحش عباس آباد

شبکه اجتماعی فارسی کلوب | Buy Mobile Traffic | سایت سوالات